ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

اسماعیل وفا.قبل و بعد از اعتصاب غذا و برخی نکات


قبل و بعد از اعتصاب غذا و برخی نکات
اسماعیل وفا یغمائی
بعد از تهاجم وحشیانه نیروهای دولت مالکی به قرارگاه اشرف، و کشتار خشن و بیرحمانه تعدادی از مجاهدین اشرف و پس از چندین و چند روز کشاکش مرگبار سر انجام اوضاع قدری و موقتا آرام گرفت، عراق پرچمش را زد و اعلام کرد که پلیس اش مستقر شده و اسم قرارگاه اشرف را به عراق جدید تغییر داده است. مجاهدین نیزخواستار دخالت امریکائیها و حمایت بین المللی و اجرای قانون شدند و پس از کشاکشهای فراوان و حمایت چشمگیر و بی سابقه طیف رنگرنگ و متضاد نیروهای سیاسی ایرانی در خارج و حتی داخل کشور، اعتصاب غذائی شروع شده است که بخش بزرگش در اشرف است و بخشهای دیگرش در سراسر دنیا.
در اینکه مجاهدین شجاع و دلاورند و از کشته دادن ومردن هراسی ندارند تردیدی نیست.
در اینکه خامنه ای و مالکی جنایت کرده و شماری مجاهد و مبارز خلع سلاح شده قرارداد خلع سلاح امضا کرده، چندین بار مورد باز پرسی اف بی آی و وزارت امور خارجه آمریکا قرار گرفته و در زیر پوش پناهندگی قرار داشته را با بیشرافتی و شرارت تمام با چوب و چماق ،چنانکه فوکها را در فصل شکار کشتار می کنند کشتار کرده اند شکی نیست.
در اینکه دولت آمریکا در آن مقطع چشمهایش را هم گذاشت و سه چهار روز بعد دخالت کرد یقین کامل وجود دارد.
در اینکه مجاهدین در اطاعت فرمانهای بی چون و چرای صادر شده از رهبران خود مسعود و مریم رجوی درنگ نمی کنند و حاضرند با شهادت خود رود خون شهیدان را با زهم خروشانتر کرده و در راه فرامین و آرمانهای رهبران خود جان بدهند و نیز این حقیقت که افراد انقلاب ننموده و حل نشده و ذوب نشده در رهبری، قاعدتا از شناخت معضلات و مشکلات تصمیم گیری های ایدئولوژیک و سیاسی و تشکیلاتی رهبری مجاهدین درمانده اند، نظرات در داخل مجاهدین و هواداران شجاع و فداکار مجاهدین واحد است، اما از آنجا که دو سه روز دیگر بدون تردیدحال اعتصاب کنندگان روبه وخامت خواهد گذاشت و این بار در عاشورائی دیگر از سلسله عاشوراهای سی ساله،یعنی عاشورای اعتصاب غذای مجاهدین و هوادارانشان، جان دادن یا شهادت ها آغاز خواهد شد و قاعدتا شهادتها و جان دادنها در کادر یک سازمان سیاسی با چهل و چند سال سابقه از سر استیصال نیست بلکه هدفی روشن را در راهی مشخص برای شکست دادن دشمن دنبال می کند، آیا می شود با ادب و احترام و بدون هیچ نظر سوئی پرسید که:
انسانی که به دنیا می اید بالاخره خواهد مرد و در قطعی بودن مرگ شکی نیست ولی در رابطه با اعتصاب غذا و حوادثی که در مقابل قرار دارد،اگر چه نه تمام مسائل، برخی از مسائل مهم قبل از اعتصاب غذا و برخی مسائلی که پس از اعتصاب مطمئنا پیش خواهد آمد برای بزرگان روشن است.
مثلا براستی آنچه برای مجاهدین ( رهبران مجاهدین) اصلی است در این میان چیست؟
آیا مجاهدین چنانکه فرصت گران سال های 2003 تا2008 را برای پای فشردن بر ماندن در اشرف و دنبال کردن خطوط سیاسی و استراتژیک خود، حفظ ارتش آزادی و دنبال کردن استراتژی سابق صرف نمودند بازهم بر این سرند و هدف کشتار قرار گرفتن مالکی خامنه ای را باید در این راستا دید و نیز اعتصاب غذا را در نهایت خود باید در این راستا نگریست.
یا آیا مجاهدین بر آنند که ما پناهنده ایم و در شرایط کنونی سر جنگ نداریم و چنانکه خانم رجوی در شرایط بازگشت به ایران مرقوم نمودند و آقای رجوی در نامه برای حفظ جان اقای موسوی به حق نوشتند وبه آخوندهای متعفن و مرتجع خبرگان متذکر شدند و در سخنانشان گفتند: ما میرویم و در خاوران خیمه می زنیم وبا توجه به شرایط ایران و این رود خروشان سبز در کناررود سرخ خونهای انقلابین این میهن از استراتژی سابق گذشتیم،وفقط امنیت جانی و فکری این جمع گرانقدر مجاهدان و مبارزان را می طلبند و وجود این جمع را از عدمشان مفیدتر می دانند و حاضرند اگر شرایط ایجاب کند جابجا شوند و به دیاری دگر بروند و با گنج کهنگی ناپذیر سی سال مبارزه علیه حکومت جبار ولایت فقیه مبارزاتشان را به شکلی دیگر و در کنار مبارزات سایر نیروها و مردم ایران دنبال کنند و اعتصاب غذا بر این پایه و در پی این خواست شکل گرفته است.
آیا مجاهدین بر آنند که آمریکا و دیگران از آنان حمایت کند تا آنان بتوانند در اشرف بمانند و سر انجام در این گرداب خون و جنون منطقه و در پس پرده وضعیت ایران چیزی شگفت و معجزه آسا ظاهر شود که مهر تائید بر نظرات سی ساله آقای رجوی بکوبد.
میشود چندین آیای دیگر را هم اضافه کرد و در باره هر یک ساعتها صحبت کرد و نوشت ولی می خواهم با کمال احترام خدمت بزرگان و تصمیم گیرندگان عرض کنم:
کارت مقوله اعتصاب غذا را روی هر کدام از این فرضیه ها بگذاریم نتیجه ای کاملا متفاوت می دهد.
در مورد اول به نظر من نتیجه با در نظر گرفتن شرایط ایران تراژیک خواهد بود و راه بجائی نخواهد برد.
در مورد دوم به نظر من حق با مجاهدین است و آنها دارند حقی مشروع را می طلبند و می شود آن را توضیخ داد و از ایرانیان یاری طلبید.
در مورد سوم مطمئنا اگر شرایط ایران را واقعی بدانیم و دچار توهمات بی پایه نباشیم در راهی پر مه به جلو خواهیم رفت که می تواند بار دیگر به تکرار جنایات نظامیان بیانجامد.
اعتصاب غذا در پشت سر خود چنین فرضهائی را دارد و مطمئن باشیم که اگربا فرضی واقعی و درست جلو برود در پیش روی خود، در آینده فضا و سرنوشت مثبتی خواهد داشت ولی اگر با فرضی اشتباه و بر پایه برخی فرمولهای تغییر ناپذیر شروع شده باشد نه تنها افقی مثبت در پیش رو نخواهد داشت بلکه در آینده سئوالات بزرگ وبسیار تلخی را روی میز خواهد گذاشت که جواب خواهد طلبید زیرا دنیا علیرغم تمام آشفتگیها حساب و کتاب دارد و داور روزگار هر چند هم بزرگ باشیم ما را جلوی خود خواهد نشاند. سعی کنیم منصفانه و بدون حب و بغض و بر پایه منافع مردم ایران به قضیه بیندیشیم.
هجدهم اوت دو هزار و نه

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

اسماعیل وفا یغمائی. عاشورای ایرانی



عاشورای ایرانی و نگاهی به برخی چشم اندازها
به بهانه سالگرد حماسه و جانباختن دلاورانه آریوبرزن و یارانش دردوازدهم اوت سیصد و سی سال قبل از میلاد مسیح
اسماعیل وفا یغمایی


مقدمه و شرحی مختصر بر دردی بزرگ
با فرا رسیدن دوازده اوت دو هزار و نه میلادی ، از مقاومت دلیرانه و جانباختن پنجهزار و چهل دو تن، آریو برزن،خواهرش یوتاب و سربازان مدافع پایتخت ایران در مقابل ارتش اس
کندر مقدونی، دو هزار و سیصد و سی و نه سال می گذرد،[می توان نامش را گذاشت عاشورای ایرانی] ولی تازه و پس از سی سال حکومت تباهکار و سیاه جمهوری اسلامی است که در بیداری و رستاخیز فرهنگی، که دامنه اش رو به وسعت است، نرم نرمک آتش گذشته ها در حال شعله کشیدن است و چهره های در خاکستر فراموشی فرو رفته در حال درخشیدن، و چرا؟
حمله سپاهیان خلیفه دوم به ایران و سقوط دولت ساسانیان تنها سقوط دولت چهار صد و شانزده ساله و بیمار ساسانی (از28 آوریل سال 224 میلادی با سقوط سلسله
اشکانی و پیروزی اردشیر پاپکان بنیادگذار، وکشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی به دست ماهوی مرزبان در مرو در سال651 میلادی) نبود.
در زمانی چهار صد و شانزده ساله شاهان بزرگ و کوچکی چون
اردشیر
بابکانشاپور یکمهرمز یکمبهرام یکمبهرام دومبهرام سومنرسیهرمز دومآذرنرسیشاپور دوماردشیر دومشاپور سومبهرام چهارمیزدگرد یکمبهرام پنجم یا بهرام گوریزدگرد دومهرمز سومپیروز یکمبلاشقباد یکمجاماسبقباد یکمخسرو انوشیروان یا خسرو یکمهرمز چهارمبهرام ششمخسرو پرویز یاخسرو دومشیرویه یاقباد دوم اردشیر سومشهربرازخسرو سومجوانشیرپوراندختگشناسب بندهآزرمیدختهرمز پنجمپیروز دومخسرو پنجم • یزدگرد سوم، بر ایران حکومت کردند
اندک زمانی پس از سقوط دولت ساسانی همراه با روانه شدن کاروانهای اسیران و باج و خراج و جزیه از ملتی که بیش از پانزده قرن فرهنگ و تمدن داشت و سه مصلح و پیامبر ایرانی، زرتشت و مانی و مزدک را به جهان عرضه کرده بود، فرهنگ و تمدن، زبان و سنتهای ایرانی و دین و آئین کهنسال ایران به زیر کشیده شد و لاجرم نامهای شهریاران و سرداران و بزرگان این سر زمین چه مستبد و چه نیک، در زمره نامهای ممنوعه قرار گرفت وآئین و آئینداران اجنبی با تلاش فراوان به نابودی حافظه تاریخی و فرهنگی و مذهبی مردم ایران کمر همت بستند و این آغاز یک تناقض دردناک در تاریخ ایران بود که هنوز هم از عوارض آن ایران و ایرانی رنج می کشد و در یک نگاه عمیق تاریخی از زوایائی حکومت آخوندهای شیعه بر ایران زاده این تناقض است.
بخشهائی و ژنهائی ازفرهنگ و تمدن کهن ایران در میان مردم ایران و با در آمیختن با فرهنگ بعدی حفظ شد و با نرمش در میان مردم تنفس کرد و مثلا آن شمشیر و تهاجم و قاتلو و قتلو وگردن زدن و دست و پا بریدن و تجاوز و خشونت بدوی و نظامیگری و قدرت طلبی[که امروز هم در جمهوری اسلامی شاهدش هستیم] آئین مهاجمان را، در طول سالیان به مثلا اسلام ایرانی و عرفان ایرانی تبدیل کرد، و غریو سواران سعد ابن ابی وقاص (پدر عمر سعد سپهسالار یزید)، فاتح ایران را به نوای نرم مولانا و خواجه عبدالله انصاری ودیگر شاعران و عارفان مسلمان مبدل نمود، ولی در ستون فقرات اصلی فرهنگ پنهان ایرانی و تاریخ، ایران همواره با فرهنگ بعد از خود در تصادم و تناقض بود و به نظر من این تناقض دردناک هنوز هم وجود دارد و در برخی اوقات نتایج مصیبت باری بوجور می آورد.
فرهنگ و آئین اشغالگران، که بر این اراده بود که فرهنگ و آئین کهن زاده شده از ریشه هند و اروپائی را ایران را تبدیل به فرهنگ و آئینی سامی و کاملا متفاوت بکند، تمام سنتهای گذشته را برای خود خطرناک و آتش سوزان زیر خاکستر می دانست.به نظر فاتحان بیابان نشینی که یک امپراطوری عظیم را با تمام امکاناتش، امکانات مادی، انسانی، جغرافیائی و... مغلوب زیر پای خود می دیدند ، تاریخ و فرهنگ این امپراطوری خطرناک بود ،باید همه چیز را یا از بین برد و یا اسلامیزه کرد و در این وادی، بسیاری چیزها تغییر کرد. چند مثال می آورم.
سگ قدیمی ترین دوست انسان که از قابل احترام ترین حیوانات در آئین ایرانیان ودور کننده ارواح شریر و اهریمن،و مقامی در کنار مغ بزرگ در معابد دارا بود، در زمره نجس ترین حیوانات و مورد بی احترامی و ضرب و شتم قرار گرفت و نامش با بدترین دشنامها امثال پدر سگ ، مادر سگ، سگ مذهب، و امثالهم آمیخته شد.
شراب که نوشیدنی مقدس و مذهبی ایرانیان بود و حتی تا قرن چهارم و پنجم پس از تهاجم، در شعر و ادبیات ایران جایگاهی والا داشت و سمبل دگم شکنی بود حرام اعلام شد. شادی و موسیقی و طرب و سپیدی و سورها و جشنهای فراوان ایرانی که مورد تائید آئین زرتشت بود مذموم شمرده شد، شادی تبدیل به سوگ گردید، موسیقی در زمره صداهای مشکوک (به فتوای فقیهان و رساله ها،در زمره صداهائی که از انتهای روده بزرگ خارج میشود) محسوب شد و جای موسیقدانان بزرگی چون باربد( تنظیم کننده و اصلاح کننده دستگاههای موسیقی ایرانی) و نکیسا و سرکب و سرکش و رامتین( مخترع چنگ) و بامشاد را قاریان و مرثیه خوانان گرفتند، سپیدی تبدیل به رنگ سیاه و مجالس و جشنهای فراوان ایرانی تبدیل به مجالس پی در پی عزاداری آنهم برای کسانی گردید که بسیاری از آنها ربط و رابطه ای با تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران نداشتند ، شگفتا ! که جنگها میان گروههای غیرایرانی و بر سر مسائلی که ارتباطی به ایران اشغال شده نداشت و دعوای قدرت میان گروههای دیگر بود که اتفاق می افتاد ولی مجالس عزاداری اش در ایران برگزار می شد!.
زن ایرانی که خوب یا بد،با فرهنگ مستقل خود در لایه های مختلف اجتماعی ایران پرورده شده بود و روزگاری زن – خدایان ایرانی امثال آناهیتا و معبدهای فراوان آناهیتا، سمبلهای قدرت و احترام او بودند به روزگاری بسا مصیبت بار تر از قبل افتاد ، به مقام نیمه انسان تنزل کرد و همراه با به اسارت رفتن و به بردگی کشیده شدن و مورد تجاوزات شرعی در نه سالگی قرار گرفتن، در میان مقنعه و چادر و نقاب و روسری،(سمبل اسارت جنسی و پرچم پیروزی اندیشه ارتجاعی بیگانه بر زن ایرانی)، و هولناکتر از آن افکار و اندیشه های خرافی کفن پیچ شد.
تاریح گذشته ایران و سر گذشت اجداد و نیاکان ما تا آغاز دوره اسلامی چنان نجس و مردود و ملعون شمرده شد که تا همین دوران معاصر و تا قبلا ازتجربه سی ساله اسلامی، با چشم شک و تردید به گذشته خود می نگریستیم و تاریخ شاهنشاهی گذشته ایران را تاریخی دوزخی می پنداشتیم و در عوض به دور مقابر هر سید عبا پوش و عمامه بر سر نامدار یا گمنام نیمه اجنبی و نیمه ایرانی طواف نموده و برای خود ذخیره آخرت می اندوختیم و نام و نشان بسیاری از سرکوبگران ملت و میهن و نابود کنندگان فرهنگ و تمدن گذشته خود را بر فرزندان خود می نهادیم و بر آن بودیم و هستیم که دوازدهمین سید علوی سبز پوش با ظهور خود تاریخ اجتماعی و سیاسی ما را به فرجام رساند و نه تنها ایران بلکه پنج قاره عالم را شمشیربه کف و سوار بر اسب و شتر غرقه در عدالت اسلامی وبه طور خاص شیعی کرده خیمه جامعه بی طبقه توحیدی را بر فراز زمین بیفرازد و طبعا یک جمهوری اسلامی جهانی، با کدام معیار؟ حتما کتاب و سنت اسلامی! و یک امام و ولی و نایب بین المللی و جهانمداربر پا نموده واندک زمانی بعد با ظهور دجال یک چشم زنگ پایان جهان و قیامت را به صدا در آورد و با باز نمودن درهای بهشت و دوزخ گله های میلیاردی انسانی را که از میلیاردها گور بر انگیخته شده اند،به سوی جایگاه ابدیشان بهشت یا دوزخ هدایت کند تا دوزخیان در آتش بسوزند و بهشتیان با شنیدن طنین نعره های جانگداز سوختم سوختم دوزخیان درمانده و بدبخت، تئوریهای مازو- سادیستی مارکی دوساد را عینیت بخشند و کام دل بر گیرند و مست از شرابا طهورا در آغوش حوریان در سایه های درختان پرشکوفه و در کنار جویبارهای شیر و عسل بیارامند. میبینید که در فراسوی باور معمول چه آش کشکی پخته شده است و چه کابوس هولناکی را در رگ جان ما نسل در نسل سازماندهی کرده اند و چگونه والاترین کلمه ای را که مفهوم عظمت و روشنائی و نیکی از آن مستفاد می گردد، یعنی کلمه خدا را به اهریمنی خونخوار تغییر داده اند.
راستی ملایان چه آش مسموم و در هم جوشی در طول قرنها برای ما طبخ کرده اند که نه تنها بیسواد ترین و عوام ترین مردم را گیج و منگ و منکوب نموده اند بلکه اندیشمندان اهل درد و دل و حتی انقلابیون مسلمان میهن ما را از عوارض آن بی نصیب نگذاشته اند چنانکه آنان یک نظریه دست ساز آخوندهای شارلاتان و فریبکارقرن سوم هجری را که در میان مردم در طول سالیان دراز، تبدیل به یک باور قدرتمند شده است تبدیل به تئوریهائی کرده اند که سرانجام پذیرندگانش را در مسیر شناخت تاریخی و علمی به دلپیچه شدید و وحشتناکی در اندیشه دچار خواهد کرد و حاصلی جز یاس وبی ایمانی و بریدگی و خیانت ببار نخواهد آورد. این بزرگواران که در راه آرمان با شجاعت جانباختند و به شهادت رسیدند با تمام نیات خیر خودهرگز به این حقیقت نزدیک نشدند یا فرصت نیافتند نزدیک شوند که:
مردم کوچه و بازار یعنی بدنه اصلی جامعه ، با باورهای خارا شده و هاگ شده خود دلخوشند ومی آیند و زندگی می کنند و میمیرند و خطری هم برای دیگران ایجاد نمی کنند، ولی عنصر مبارزی که بعنوان مغز اندیشمند و عصب حساس هوش و شعور اجتماع می خواهد در جامعه تغییر ایجاد کند مطمئنا و اجبارا در پروسه مبارزه، که با اعتلای شناخت سیاسی و اجتماعی و تاریخی و فلسفی همراه است، ازباور، و در زمره باورها، از باورهای عوامانه و بی پایه عبور خواهد کرد و در وادی شناخت بدون تردید از عوامانگی و باورهای بقال و رختشور محله و نیز پدر بزرگ و مادر بزرگ خود، به سوی اعتقادی سفر خواهد کرد که با بدیهیات تاریخی و اجتماعی در تضاد نباشد و گرنه آن باورها را به دور خواهد افکند و اگر نتواند با دور افکندن باورهایش خود را به اعتقادی دیگر مسلح کند تبدیل به ظرفی تهی خواهد شد که می توان آن را با هر لجنی انباشت. حکایت برخی افراد که پس از به دور افکندن باورها سر بفرمان جلاد فرود می آورند را در همین حیطه فاجعه بار باید نگریست.
در هر حال...مهاجمان با تزریق سم باورهای خود در طول سالیان دراز کاری کردند که ما از بردن نام شهریاران ایران در دورانی که تمام جهان در دست شهریاران بود و به طور جبری و تاریخی، خوب یا بد، و بر اساس جبرهای تاریخی جهان متمدن با آئین شهریاری اداره می شد، ابا داشتیم ولی با آئین و سلطه خلافت و امامت بیگانگان، که حتی نوع معاصرش چه ارتجاعی و چه رادیکالش در عمق و در آنسوی باورهای خوشخیالانه ما، چون بر تخت قدرت نشیند ،بسا جبارتر و پوسیده تر و متعفن تر و خرافی تر از تئوری سلطنت و شهریاری ایرانی است دمساز گشتیم. ،خود خواهی ایدئولوزیک امامت و خلافت و ولایت، که بواقع باید نام آنرا وقاحت افسار گسیخته ایدئولوزیک گذاشت، با سلطه طلبی شهریاری و سلطنت قابل مقایسه نیست، که آئین شهریاری اگر دامنه جباریت را در زندگی مادی گسترده است و با بهره بردن از دسترنج مردمان و مالیاتها و استثمار آرامش میابد، آئین خلافت و امامت و ولایت هم دنیا را می بلعد و هم در حیطه خصوصی ترین مسائل زندگی و معنویت و حتی جهان پس از مرگ دامنه قدرت و سلطنت خود می گسترد و نهایتا بزرگترین باورهای دینی و اعتقادی را ه ملتزم به خویش می کند و پیام می دهد که: حتی برای ورود به بهشت و در نیفتادن به دوزخ باید بردگان مطلق من و اندیشه من باشید.
در طول قرنها و قرنها، چنان ما را به زهر باورها آلودند که حتی وقتی ایرانیان موفق شدند مهاجمان را برانند یا ذوب کنند به دلیل آلوده شدن به بیماری باورهای آنان،(من نام آن را ایدز یا سیدای ایدئولوزیک می گذارم) و فلج شدن و ناتوانی دفاع کامل فرهنگی و ایدئولوزیک، در تاریخ ایران خود ما به بهانه دین و مذهب بر روی یکدیگر شمشیر کشیدیم و خون هم را به بهانه اسلام و کفر یا اسلام در برابر اسلام ریختیم و هنوز هم میریزیم غافل از اینکه مشکل در جای دیگر است ونه بر سر اسلام و من در نوشته ای دیگر تحت عنوان دو اسلام متضاد به آن خواهم پرداخت.
از سوی دیگربه یمن وجود اسلامی این چنین و بخصوص در دوره معاصر، مردم مسلمان کوچه و بازار با روشنفکرانی روبرو بودند که اکثریت قریب به اتفاقشان از شاعر و نویسنده و موسیقیدان و منتقد و مترجم، اهل دین و مذهب نبودند، و این مسئله افتراقی را بوجود آورد که ملایان حرام لقمه از آن بیشترین استفاده را کرده و جای روشنفکران جامعه را در رابطه با مردم اشغال کردند. بگذرم، ماجرا بسیار دردناکتر از این چیزهاست و بررسی این موضوع و سخن گفتن از این درد فرصتی طولانی میطلبد .
از زمره کسانی که به همین دلایل، قرنها نامش در خاکستر فراموشی پنهان شده بود آریو برزن سردار دلاور ایرانی است که حماسه مقاومتش به نظر من و بدون اینکه دلیل و قصد اسائه ادبی به عاشورای مسلمین و شهیدان محترم و محبوب آن وجود داشته باشد ابعادی فراتر از عاشورای سال شصت و یک هجری دارد .
در گام نخست عاشورای سال شصت و یک هجری در رابطه با فرهنگ مذهبی مردم و تاریخ مذهب و بخصوص شیعیان قرار دارد، جنگی است میان دو گروه از مسلمانان غیر ایرانی، جنگی است میان دو جناح از مسلمانان ( خاندان علی و خاندان معاویه، امام حسین امام گروهی از مسلمانان و خلیفه یزید ، خلیفه بخشی از مسلمانان و امپراطور قلمرو اسلامی در سال 61 هجری) که بدون تردید هر کدام که پیروز می شدند در سرنوشت ایران بزنجیر کشیده شده تغییری حاصل نمی شد، یعنی ارتش اسلام ایران را تخلیه نمیکرد،ممنوعیت زبان پارسی لغو نمی شد، مالیاتها و جزیه ها برداشته نمی شد، آتشکده ها فروزان نمیشد، آئین کهن زرتشت باز نمی گشت، میکده ها گشوده نمیشد، ممنوعیت موسیقی لغو نمیشد، و زنان و کودکان اسیر به سرزمین خود باز نمی گشتند . در زمان حکومت پدران هر دو طرف، یعنی خلافت امام علی و نیز حکومت جبارانه معاویه این حقیقت در کوره آزموده شده بود که در سرنوشت ایران در معرکه جنگ میان آل علی و آل معاویه چیزی نصیب ایران و ایرانیان نمیشود، اگر باور نداریم تاریخ و اسناد تاریخی پیش روی ماست برویم و بخوانیم و بدانیم. حماسه آریو برزن اما، کاملا در رابطه با تاریخ ایران و حادثه ای تاریخی و کاملا ایرانی است. در طول یاداشت بازهم از این زاویه اشاراتی خواهم داشت، و اما ماجرای آریو برزن ، و پیش از ماجرای آریو برزن نگاهی به چند چشم انداز تا بتوانیم ماجرای آریو برزن را در زمینه ای تاریخی مشاهده کنیم تا بدانیم آریو برزن در یک نگاه عمیق ، بجز دفاع از پایتخت میهنش از چه چشم اندازهای سپری شده ای در پشت سر خود دفاع میکرد.

چشم اندازکی از تاریخ ایران برای شناخت مختصات تاریخی آریو برزن
در تاریخ ایران ما با سه دوره کلی تاریخی روبرو هستیم.اول دوران تاریخ اساطیری ایران که مانند تاریخ اساطیری هر ملتی در حصار و قلمرو و سایه روشن در هم آمیخته افسانه ها و واقعیتهای گمشده قرار دارد و اثر بزرگ فردوسی، نگهبان و توضیح دهنده این دوران است. در این دوران ما با دو سلسله غول آسای پیشدادیان با نه پادشاه یا نه سلسله و کیانیان با نه پادشاه یا نه سلسله سر و کار داریم. این دو سلسله نمایندگان تاریخ اسطوره ای ایرانیان هستند.
پیشدادیان
سلسله پیشدادیان، بمعنای آورندگان داد و قانون، با کیومرٍث یا گلشاه و سپس هوشنگ پادشاه پیشدادی آغاز میشود. کیومرثٍ در متون اوستائی نقشی چون آدم ابوالبشر دارد و آغاز گر تاریخ انسانی و نخستین انسان آریائی است. پس از او هوشنگ(ترکیبی از کلمات هوش و فرهنگ، دارنده هوش و فرهنگ) حکم میراند و در زمان او و توسط اوست که آتش کشف میشود و آهن ذوب می گردد و عصر فلز آغاز میشود. پس از هوشنگشاه، طهمورث زیناوند( دارنده اسب و سلاح و بعد از او جمشید شاه( بمعنای شهریار درخشنده چون شید و خورشید) فرمان میرانند. در دوران جمشید شاه است که ضحاک ظهور می کند
ضحاک ماردوش و کاوه آهنگر
ضحاک فرزند مرداس شاه است. مرداس شاه امیری نیک سرشت و سامی نسب و از اهالی بابل است که سر انجام به دستور اهریمن به دست پسرش کشته می شود در همین دوران جمشید شاه دچار غرور می گردد و فره ایزدی او را ترک می کند و جمشید شاه دچار ضعف می شود و ضحاک به ایران می تازد و جمشید شاه را می کشد و ایران را زیر سلطه می کشد و دختران جمشید ارنواز و شهر نواز را به خدمت خود می گمارد.
در همین دوران اسطوره قیام کاوه آهنگر، اولین قیام و شورش مردمی علیه ظلم و ستم و به رهبری یک آهنگر ایرانی زاده میشود. کاوه بر علیه ضحاک می شورد و با قیام مردم او را به بند می کشد و فریدون فرزند آبتین وفرانک از خاندان جمشید فرمانروا می گردد و دوران دوم پادشاهی پیشدادیان پس از گسست تاریخی حکومت ضحاک مار دوش آغاز میشود جشن نوروز منجمله یادگار پیروزی بر ضحاک است. در اسطورها و متون اوستائی ضحاک مار دوش در کوه دماوند در بند است و روزی ظهور خواهد کرد و دوباره برای مدتی فرمانروائی خواهد نمود. حکایت ضحاک مشابهت جالبی با ظهوردجال و پایان جهان دارد.
فریدون ایران را قبل از مرگ میان فرزندانش سلم و تور و ایرج تقسیم می کند. سلم و تور که بر آبادانی قلمرو ایرج رشک می برند در جنگی برادر خود را می کشند. داستان سلم و تور و ایرج نشان می دهد ایرانیان و تورانیان و ترکها هر سه از تبار منوچهرند و هریک در گوشه ای فرمان میراندند .پس از آن منوچهر به خونخواهی ایرج بر سلم و تور پیروز می شود و بر تمامی ایران فرمانروا می گردد ماجرای حماسی و پر معنای آرش یا ارخش کمانگیر در این زمان و برای حل اختلاف مرزی ایران و توران اتفاق می افتد و مفهوم عمیق دفاع حماسی از تمامیت ارضی و استقلال ایران را در فراسوی مرزهای تاریخ بعهده دارد.
ظهور رستم
ظهور رستم پهلوان اساطیری آریائیها در این دوران است. منوچهر یا مینو چهر بمعنای بهشتی صورت، سردارى داشت به نام «سام» كه امير زابلستان و سيستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ايران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر مو هاى سرش سفيد بود، سام اين طفل سفيدموى را به علت داشتن چنين وضعيتى نپذيرفت و او را درغارى در البرزكوه نهاد و رها کرد. «سيمرغ» او را در آن غار بزرگ كرد، بعد ها سام به البرزكوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه كابل ازدواج كرد و در نتيجه اين وصلت «رستم» به دنيا آمد. رستم پهلوان تمام آریائیهاست و از دو سو نژادی زابلستانی و کابلستانی بمفهوم امروز ایرانی افغانی دارد. او در تمام طول شاهنامه سمبل دفاع از ایران است و جالب است بدانیم در شاهنامه تمام پرسوناژها می میرند ولی از مرگ سیمرغ و زال و رودابه خبری نیست. بنا بر تعبیری در شعر استاد نعمت آزرم گویا فردوسی آنها را برای زادن رستمهائی دیگر زنده نگهداشته است.
ادامه پیشدادیان
نوذر فرزند منوچهر در این دوران بر پدر میشورد و اختلاف میان پدر و پسر ایران را تضعیف می کند و موجب حمله افراسیاب به ایران می شود. نوذر در این ماجرا کشته میشود و سپاهیان زاب یا زو فرزند طهماسب به حکومت میرسد. گرشاسب فرزند طهماسب آخرین شهریار پیشدادی است که روزگارش چون پدر در جنگ با افراسیاب می گذرد

کیانیان
میان سلسله کیانیان و پیشدادیان گسستی نیست و کیانیان همان ادامه پیشدادیان هستند زیرا نخستین شهریار کیانی بنام کیقباد از نسل فریدون پادشاه نامدار پیشدادی و نابود کننده حکومت ضحاک است.ماجرا چنین است که گرشاسب، در اواخر سلطنت خود مواجه با حمله افراسیاب و درمانده ازدفاع گردید بنابراین به پیشنهاد «زال» پهلوان باستانی ایران رستم را به «البرز کوه» فرستاد تا کیقباد را که از نسل فریدون بود با خود به ایران بیاورد .تا رستم با کیقباد باز گردد گرشاسب مرده بود و افراسیاب پادشاه توران برقسمت هایی از ایران مسلط شده بود. پس مؤسس سلسله کیانیان کیقباد بود و علت اینکه این سلسله را کیانیان نامیدند به خاطر این است که سه تن از سلاطین اولیه آن لقب «کی» داشتند و «کی» بمعنی شاه و فرمانروا است مدت سلطنت کیانیان 450 سال ثبت شده است و در این مدت 8 پادشاه و یک ملکه ، کیقباد، کیکاووس، کیخسرو، لهراسب، گشتاسب، بهمن،همای، داراب و دارا سلطنت می کردند. تاریخ افسانه ای ایران باستان از بهمن به بعد کم کم با تاریخ باستانی غیر اسطوره ای ایران تطبیق پیدا می کند. وقایع بعضی از داستان ها مثل ظهور اسکندر یونانی در زمان داراب که آن را با ظهور اسکندر مقدونی در زمان داریوش سوم مطابقت داده اند. ماجرای سیاوش و جنگ رستم و اسفندیار و مرگ رستم در دوران کیانیان اتفاق می افتد و سر انجام تاریخ اساطیری ایران با دارا به پایان میرسد.دوران تاریخ اساطیری ایران زمانی سه هزار و پانصد ساله را به خود اختصاص می دهد. بخشی از این دوران به قبل از ورود آریائیها به فلات ایران و بخشی به دوران بعد از ورود آنها اختصاص دارد.
بخش دوم تاریخ ایران تاریخ باستانی است که در حقیقت با سلسله مادها در قرن هفتم قبل از میلاد شروع میشود و سایه سه هزار و پانصد سال تاریخ اساطیری ایران را بر سر دارد.
مادها، هخامنشیان، سلسله سلوکی غیر ایرانی، پارتیان یا اشکانیان و سر انجام ساسانیان سلسله های دوران تاریخ باستانی هستند. این دوران حدود پانزده قرن به طول انجامید و با حمله اعراب به ایران پایان یافت.
بخش سوم تاریخ ایران دوران اسلامی است که از قرن هفتم میلادی با اشغال ایران شروع میشود و در راستای حکومت چند ده سلسله ریز و درشت جلو می رود و تا حکومت خامنه ای و احمدی نژاد ادامه یافته است.
دوران خاص تاریخی آریو برزن
حماسه آریو برزن که حماسه ای حقیقی و در محتوا هم شان حماسه کاوه و آرش است و باید در کنار انها گرامی داشته شود در دومین دوران تاریخ ایران تاریخ باستانی و در انتهای دوران هخامنشیان و حمله اسکندر به ایران اتفاق می افتد.
پیش از آریو برزن ،حکومت صدو پنجاه ساله مادها در سال 550 قبل از میلاد بدست کورش دوم ، کورش بزرگ مضمحل شد و اندک زمانی نگذشت که امپراطوری قدرتمند هخامنشیان بعنوان بزرگترین امپراطوری ان روزگار نمایان شد. این امپراطوری که دویست و بیست سال دوام آورد با پادشاهانی چون:
شاخه ابتدائی :
هخامنش. چیش پش اول. کمبوجیه اول. کوروش اول. چیش پش دوم.
شاخه اصلی :
کوروش بزرگ . کمبوجیه دوم .کوروش سوم. کمبوجیه سوم.
شاخه فرعی:
آریا رومنه.ارشام.ویشتاسب
گوماته مغ یا بردیا
شاخه اصلی:
داریوش بزرگ.خشایارشا .اردشیریکم.خشایارشای دوم.سغدیانوس .داریوش دوم.اردشیر دوم.اردشیر سوم.داریوش سوم .اردشیر چهارم ادامه یافت.
کورش، کمبوجیه، داریوش، خشایار شاه،دوران قدرت و عظمت این امپراطوری را نمایندگی کردند.در زمان داریوش امپراطوری به چندین شاهنشاهی تقسیم شده و هر سرزمین شاه خود را داشت و داریوش که پادشاهی هوشیار و قدرتمند و نیز جباری نامدار بود بمعنای واقعی کلمه شاه شاهان، شاه بیست شاه دیگر در بیست قلمرو بود.
برای اینکه بهتر عظمت ایران آن روزگار را که اکنون ایران کنونی بازمانده از آن در دستهای آلوده مشتی ملای نیمه اجنبی سابقا شپش گرفته پلید اسیر شده است بدانید، بجاست که به این نکته توجه کنید که :
در زمان کورش دوم یا کورش بزرگ تنها پنجاه میلیون کیلومترمربع از مجموعه صدوچهل وهشت میلیون هشتصدوبیست و دو هزار کیلومترمربع خشکیهای روی زمین شناخته شده بود که تنها در حدود یازده میلیون کیلو متر مربع آن را جهان متمدن آن زمان تشکیل می داد و کورش موفق شده بود هشت میلیون کیلو متر مربع از آن سرزمینها را ،یعنی نه قسمت از یازده قسمت سرزمینهای متمدن آن روزگار را در نقشه ی امپراطوری ایران وارد کند و بر آن حکم براند .
امپراطوری هخامنشیان که به طور واقعی توسط کورش بنیان گذاری شد از بزرگترین امپراطوری های جهان بودو حدود آن از شمال به دریای سیاه و از مشرق به رود سیحون از جنوب به حبشه و از مغرب به مصر و قبرس منتهی می شد این امپراطوری وسیع همه کشورهای امروزی چون ترکیه ، سوریه ، لبنان ، اردن هاشمی ، اسرائیل و فلسطین ، عراق ، عربستان شمالی ،افغانستان ، پاکستان و جمهوریهای آسیای میانه شوروی تا کناره های رود سیحون را در بر می گرفت که با سپری شدن قر نهای بعدی جانشینان كوروش كمبوجيه و داریوش بزرگ و خشایار شاه به وسعت دامنه این امپراطوری افزودند و از لیدی تا هندوستان را به زیر سلطه گرفتند.
دولت هخامنشی صد و پنجاه سال در اوج قدرت بود و بعد از ان رو به ضعف رفت. یاد آوری این نکات برای این است که بدانیم آریو برزن در چه قاب جغرافیائی و تاریخی تنفس می کرد و حماسه تنگ تکاب یا در بند پارس او علیرغم اینکه پادشاهان هخامنشی جبار بودند یا خوب، دفاع از چه قلمروی بود. او از همان قلمرو و سرزمینی دفاع کرد که روزگاری در آن درفش کاویان کاوه علیه جباریت ضحاک اجنبی برافراشته شد وهمان سر زمینی که آرش برای حفظ تمامیت ارضی ان جان خود را در تیر نهاد و پرواز داد.
ظهور اسکندر و حمله به ایران
در همان حال که دولت هخامنشی رو به ضعف میرفت در کشور مقدونیه دولت فیلیپ پادشاه مقدونی و در حال اوج گرفتن بود. اسکندر پسر جنگجوی فیلیپ و المپیاس دختر پادشاه نه اوپ تولم، شاه ملسها بود که در سال356 قبل از میلاد متولد شده و از سیزده سالگی تحت نظر ارسطو فیلسوف معروف رشد کرده بود.. اسکندر از نوجوانی جنگجوئی کم نظیر و باده نوشی بی همتا بود . اسکندر پس از قتل پدرش که گویا دربار ایران در این قتل نقش داشت پادشاه مقدونیه و یونان شد.
اسکندر در بهار سال 334 قبل از میلاد با ارتش نه چندان بزرگ ولی نیرومند خود به سوی آسیا حرکت کرد. او جهانگشائی بلند پرواز و اسطوره ای بود که تصمیم داشت جهان را به زیر عنان بکشد و برای اینکار طبعا ایران عظیم ترین طعمه بود، ایرانی که سابقا یونان را بزیر مهمیز کشیده بود و خاطره دفاع دلیرانه لئونیداس با 300 سرباز یونانی در نود سال قبل هنوز در خاطره ها زنده بود.
ارتش ایران در این دوران سیصد و شصت هزار نفر و ده برابر بیشتر از ارتش اسکندر بود ولی این ارتش دیگر آن ارتش دوران کورش و داریوش نبود و در برابر جنگاوری اسکندر و ارتش کار آزموده او و سیاست خشن قتل عام و سرکوب او نتوانست مقاومت کند.
اسکندر نخست شهرهای یونانی را که تحت تسلط ایرانیان بود فتح کرد.شهر تبس در برابر او مقاومت کرد ولی اسکندر با کشتاری خونین پاسخ این مقاومت را داد. اسکندر شهر تروا را تسخیر کرد و از تنگه داردانل گذشت. در نخستین رویاروئی بزرگ ایرانیان و اسکندر، ارتش ایران شکست خورد و در قتل عامی بزرگ تمام یونانیانی که در ارتش ایران خدمت می کردند قتل عام شدند.
نبرد دوم در سوریه و در شهر ایسوس باز هم با فتح اسکندر تمام شد و داریوش سوم فرار کرد. اسکندر شهرهای دمشق صور و صیدا را تصرف کرد و در شهر صیدا هشتهزار نفر از مردم شهر را کشت. او پس ار تصرف شهر غزه وارد مصر شد و در مصر در معبد آمون خود را فرعون قانونی و خدای مصریان خواند. در سومین جنگ بزرگ ارتش ایران و اسکندر در محل گوگامل، حوالی اربیل در عراق کنونی ارتش ایران شکست خورد و شهر بابل و شوش تصرف شد و از شوش ارتش اسکندر روانه پایتخت ایران شهر پرسپولیس یا تخت جمشید شد.
اسکندر در این هنگام بیست و یکساله بود. حماسه آریو برزن نیز در این نقطه از تاریخ در دفاع از پایتخت ایران شکل گرفت. نبرد آریو برزن در هنگامی صورت گرفت که ارتش ایران شکست خورده و شاه گریخته بود و شوش پایتخت زمستانی شاهان فتح شده بود. در اینجاست که سیمای آریو برزن در جنگی نابرابر رنگی حماسی و انسانی بخود می گیرد. اوبعنوان یک سردار میهن پرست با سقوط ایران در برابر ارتش مقدونی نمیخواهد و نمی تواند در برابر سقوط پایتخت و ذلت و اسارت ساکنان پرسپولیس یا پارسه که بگفته مورخان زیباترین و پر جمعیت ترین شهر جهان متمدن آن روزگار بود خاموش بماند و جان خود را نجات دهد . او جنگ تا آخرین نفس را بر می گزیند. او می خواهد تمام شود و با این تمام شدن پیامی از خود بیادگار بگذارد پیامی که قرنها پنهان ماند و گرد و غبارهای مذهبی و ایران ستیزی آن را پوشاند.
پایتخت ایران پرسپولیس.
امروز ما با ویرانه های کاخ شاهان روبروئیم ولی در آن روزگار تخت جمشید تنها کاخ شاهان نبود شهری عظیم و بقول بسیاری مورخان زیباترین شهر جهان بود که قلب امپراطوری هخامنشیان از یونان تا هند در آن می تپید. دیودور از مورخان قدیم می گوید:
در آن روزگار در روی زمین شهری به زیبائی و ثروتمندی پرسپولیس نبود.
اینجا پایتخت بزرگ مشرق زمین بود با جمعیتی فراوان، کتابخانه ها، معابد، بازارها، ورزشگاهها، مراکز علمی و...حماسه آریو برزن در فاصله سقوط شوش و پرسپولیس شکل گرفت.

آریو برزن که بود؟
در طول سه هزار و سی و نه سال کمتر از آریو برزن سخن گفته شده است. کسی برای او روضه نخوانده، کسی تعزیه آریو برزن بر پا نکرده است. کسی صحنه های نبرد او را ترسیم و در آن اغراق نکرده است و لشکر جنیان و تاریخنویسان مذهبی بیاریش نیامده اند و اگر تاریخنویسان یونانی اسناد این مقاومت را ثبت نکرده بودند ما چیزی از او نمی دانستیم . اما آریو برزن که بود؟آريوبرزن یا آریا برزن یا آریا بردن نه از تبار مستضعفان و کارگران و دهقانان ونه پیامبر زاده و امامزاده و تقدیس شده، و نه چون اسپارتاکوس برده ای شورشی ،که از نوادگان فارنابازوس اشرافزاده ایرانی است و چندین نسل او خون اشرافزادگی را در رگ داشتند .فارنا بازوس جد آریو برزن در سال 387 قبل از میلاداستاندار آناتولی در ترکیه امروزی بوده است.
پدر آریو برزن آرتا بازوس نام داشت که در فاصله سالهای 289 تا 225 میلادی میزیست. آرتا بازوس در دربار داریوش سوم از اعتبار زیادی برخوردار بود. تاریخ دقیق تولد آریو برزن مشخص نیست ولی احتمال دارد در سال 368 پیش از میلاد متولد شده باشد و با این حساب در روز جانباختن اش در دوازدهم اوت سرداری جوان و سی و چهار ساله بوده است. آریو برزن در سال 235 قبل از میلاد فرمانده نظامی و فرماندار پرسیس یا پارس بوده است و مورخان نوشته اند در پارس به دلیل بودن شاه، معمولا فرماندار وجود نداشت به همین علت به نظر می رسد داریوش سوم به دلیل جنگ و مقابله با اسکندر خود از پارس خارج شده و فرماندهی آن را به آریو برزن سپرده است.

نبرد در بند پارس و جان‌باختن آریو برزن و خواهر و یارانش
یکی از منابع پر بار برای شناخت نبرد آخرین آریو برزن یاداشتهای روزانه مورخ و روزنامه نویس رسمی اسکندر کالیسپس است. بر پایه این یاداشتها اسکندر پس از فتح شوش برای فتح پارسه یا پرسپولیس نیروهایش را دو قسمت کرد.بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و بخش ديگر به فرماندهي خوداسكندر با اسلحه‌هاي سبك راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفتند. آریو برزن قصد داشت پیش از اسکندر خود را به پایتخت برساند و در آنجا دست به مقاومت بزند ولی در میان راه با سپاهیان اسکندر روبرو شد در اینجا بود که آریو برزن در کنار خواهردلاورش یوتاب (به معنای درخشنده ،خورشید رخ ،بی مانند و بیتا) و پنجهزار پیاده و چهل سوار( در برخی منابع 1200 پیاده و چهل سوار) تصمیم گرفت تا آخرین نفس بجنگد. یوتاب خواهر آریو برزن سوارکاری و تیراندازی و شمشیر زنی می دانست و زنی رزمجوی بود . اسناد تاریخ ایران باستانی متاسفانه در زوایای بسیار از بین رفته و تاریک است ولی باید توجه داشته باشیم سالها قبل از این در حدود 484 قبل از میلاد در زمان خشایارشاه فرماندهی ناوگان نظامی ایران را بانوئی بنام آرتمیس به عهده داشت. آرتمیس از سوی خشایارشاه فرماندار سرزمین کارپه بود و با شروع جنگ بین ایران و یونان با پنج فروند کشتی که خود فرماندهیشان را بر عهده داشت در فتح آتن شرکت نمود.. در سال 480 قبل از میلاد او در جنگ دریائی سالامیس شرکت نمود و دلاوریهای فراوان نمود و از سوی شاه به فرماندهی نیروی دریائی ایران منصوب شد. نمونه دیگر آرتادخت زیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان اردوان چهارم اشكانی است. دیاكونوف خاور شناس بزرگ روسی در کتاب اشکانیان می نویسد او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی كوچكتـــــرین خطایی مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید.
بجز این سمبلهائی چون گرد آفرید که در شاهنامه رخ می نماید و زنان دلاوری چون زربانو و گردیه و امثال آنها که در ادبیات ایران خود را می نمایانند از عالم خیال پدید نیامده بلکه بایست سمبلهائی در تاریخ ایران داشته باشند تا دانای طوس و دیگران این سمبلها را باز آفرینی کنند و چهار قرن پس از اسلامی شدن ایران بجای نامهائی چون سکینه و رقیه و صغری و کبری و کلثوم، این نامها را بر قهرمانان زن شاهنامه نهد.
با توجه به اینکه گفته می شود ماجرای مقاومت آریو برزن در برابر اسکندر چهل و هشت روز به طول انجامید باید اسکندر در ماه ژوئن حرکتش را آغاز کرده باشد . آریو برزن و یارانش در منطقه صعب العبور دربند پارس یا تنگ تکاب در منطقه کهگیلویه و بختیاری، با ارتشی که نفراتش مرگ را در برابر تسلیم به بیگانه برگزیده بودند راه او را بستند .تیر کمان، فلاخن، شمشیر و سنگ سلاح آریو برزن و یارانش بود.آنان که از جان گذشته و مرگ بر کف به مصاف آمده بودند چندین روز اسکندر را بخصوص با باران تخته سنگهائی که از فراز کوه فرود می آمد و سپاهیان اسکندر را خرد می کرد سپاه اسکندر رامتوقف کردند و شمار زیادی از نیروهای او را کشتند. سپاهیان مقدونی که تا آن هنگام در سه جنگ بزرگ با چنین مقاومتی روبرو نشده بودند پس از چندین روز با دادن تلفات فراوان در زیر باران سنگ و تیر عقب کشیدند. مورخ اسکندر می نویسد که اگر ما در گوگمل با چنین مقاومتی روبرو می شدیم شکست می خوردیم. اسکندر دریافت که عبور از این تنگه ممکن نیست. در اینجا خیانت چوپانی ، یا یکی از روسای قبایل که اسیر شده بود سرنوشت این نبرد را رقم زد. این فرد که نام او را لی بانی نوشته اند بخشی از سپاهیان اسکندر را از راه کوه به آنسوی تنگه راهنمائی کرد و آریو برزن و یارانش از چند جهت مورد حمله قرار گرفتند
روز دوازدهم اوت سال سیصد و سی قبل از میلاد مسیح، و پس از چهل و هشت روز مقاومت روز آخر نبرد بود آریو برزن و یارانش از سه جهت مورد حمله قرار گرفتند. از شمال توسط فيلوتاس (Philotas)، از غرب توسط كراتروس(Craterus) و از شرق توسط خود اسكندر در پایان روز داغ دوازدهم اوت آریو برزن پس از انکه پیام اسکندر را در مورد تسلیم شدن و عفو شدن رد کرد با بازمانده سربازانش جنگ را ادامه داد و در زیر باران تیر و نیزه های مقدونیان بخاک افتاد. نوشته اند سپاهیان مقدونی از نزدیک شدنبه آریو برزن هراس داشتند و در پایان او را با باران تیر و نیزه کشتند.
در پایان روز دوازدهم اوت سیصد و سی قبل از میلاد، دربند پارس از اجساد آریو برزن و خواهرش یوتاب و پنجهزار و چهل و یک جنگاور ایرانی که برای دفاع از پایتخت که تا آخرین نفس جنگیده بودند پوشیده شده بود. اسکندر با عبور از اجساد اینان به طرف پارسه و تخت جمشید حرکت کرد. در تخت جمشید نه تنها پایتخت بلکه شهرکهای اطراف هم در آتش جور و ستم فاتحان سوختند.
مورخان نوشته اند زنان و کودکان بخاطر لباسها و زینت آلات خود کشته می شدند. بسیاری از ساکنان شهر پرسپولیس اقدام به خود کشی کردند. پدران و مادران ابتدا دختران و پسران نوجوان حود را می کشتند و بعد خود را نابود می کردند.مورخ نامدار پلوتارک می نویسد در غارت خزائن سلطنتی پنجهزار گاری و پنجهزار شتر تنها برای حمل خزائن شهر استخر مورد استفاده قرار گرفت. پس از آن در تخت جمشید کشتاری رخ داد که گویا به درخواست اسیران یونانیی بود که سالها در پرسپولیس در اسارت بودند و بهای این اسارت را مردم شهر پرداختند. در حالیکه در شهر خرد شده و تسخیر شده پایتخت هخامنشیان سربازان مقدونی در کنار اجساد مردان بر سر زنان و زینت آلاتشان با هم می جنگیدند و در تخت جمشید خرد کردن مجسمه ها و وسائل درون کاخ ادمه داشت آتشی که از کاخ شاهان هخامنشی زبانه کشید مهر پایان بر حیات پرسپولیس نهاد و همراه با سرد شدن اجساد کشتگان مقاومت در بند پارس حیات دولت هخامنشیان برای همیشه به سردی گرائید و آتش اقتدار اسکندر وپس از او دولت بیگانه صد وچند ساله سلوکیان غیر ایرانی زبانه کشید.
اجساد کشتگان در بند پارس توسط بومیان منطقه، اجداد لرهای بختیاری، دفن شد و نوشته اند جسد آریو برزن را به بالای کوهی برده و بر چکاد کوهی دفن نمودند.در دوران کنونی از جمله این نظر و شایعه وجود دارد که پیکر بیجان آریو برزن دردخمه سنگی داو دور، داو دختر( بمعنای مادر و دختر)،در منطقه حسین آباد در دامنه کوه انا در فارس دفن شده است.
دخمه سنگى داو و دختر که برخى آن را داو دُوَر مى‏نامند، از آثار تاریخى مهم فارس است که در محلى به نام داو و دختر در منطقه حسین‏آباد و مراس خان رستم ممسنى و در دامنه کوه انا قرار دارد. این نقش حجارى شده را در اصطلاح محلى «دى دوور» یا «دى و دوور» به معنى مادر و دختر مى‏نامند.این دخمه در ارتفاع تقریبى 300 مترى قرار گرفته و شبیه به دخمه‏هاى هخامنشى است. دخمه، تشکیل شده از سطح پهن و بلندى است که قسمت پایین آن را به صورت صاف درآورده‏اند. این دخمه داراى سکویى به طول 80/5 متر و عرض 5 متر است که فاصله آن تا پایین دخمه 100 متر است. مدخل دخمه در قسمت وسط قرار دارد و هر جانب آن داراى دو ستون به ارتفاع 3 متر و قطر 75 سانتى‏متر است. اتاقک درون دخمه داراى طول 5 متر و عرض 45/3 متر و ارتفاع 260 سانتى‏متر است. بالاى ستون‏ها نیز حاشیه صاف و مسطحى وجود داشته و بر فراز آن شکل کنگره‏هاى دندانه‏دار هخامنشى را بر سنگ کوه تراشیده‏اند. برخى این دخمه را مربوط به دوره ماد مى‏دانند و برخى نیز آن را مربوط به یکى از شهریاران هخامنشى پیش از کوروش کبیر مى‏دانند.برخى نیز این دخمه را مقبره آریوبرزن مى‏ شناسند.در ضلع جنوب شرقى این دخمه استودان یا محل دفن مردگان در قبل از اسلام قرار دارد. این دخمه در تاریخ 29/9/1316 با شماره 299 در فهرست آثار ملى به رسیده است. چند سال قبل با تلاشها و درخواستهای مردم در استان کهگیلویه و بختیاری تندیسی از آریو برزن در شهر باشت از شهرهای کهگیلویه و بختیاری نصب شده است که یاد آور خاطره ارجمند این سردار جانباخته ایرانی است.
پنج تا دوازده اوت دو هزار و نه میلادی
اسماعیل وفا یغمایی

______________________________________-
پاورقی
1-آناهیتا یا ناهید در پارسی به معنای دور از آلودگی است . ناهیدشکل پارسی امروزی از نام «آناهیت» در پارسی میانه و «آناهیتا» از پارسی باستان آمده است . معنی آن «نا آلوده» (یعنی پاک یا بی آلایش) و یا ناخشمگین یعنی آرام و با آرامش است . هر دو معنی می‌تواند درست باشدچون هیتا هردو معنی «آلوده» و «خشمگین» را داراست . در بعضی منابع ذکرشده «اهیته» به معنی آلودگی و «ا» پیشوند نفی بوده که به دلیل وجود دو حرف مشابه آ ، حرف ربط «ن» بین آن دو آمده: ا + اهیته = اناهیته = اناهیتا .بخش بزرگی در کتاب اوستا به نام «آبان یشت» (یشت پنجم) که یکی ازباستانی‌ترین یشت‌هاست به این ایزدبانو اختصاص دارد . در این یشت او زنی است جوان ، خوش‌اندام ، بلندبالا ، زیباچهره ، با بازوان سپید و اندامی برازنده ، كمربند تنگ بر میان بسته ، به جواهر آراسته ، با طوقی زرین برگردن ، گوشواری چهارگوش در گوش ، تاجی با سد ستاره‌ی هشت‌گوش بر سر ،كفش‌هایی درخشان در پا ، با بالاپوشی زرین و پاچینی از پوست سگ آبی .اَناهید گردونه‌ای دارد با چهار اسب سفید . اسب‌های گردونه­ی او ابر ، باران ، برف و تگرگ هستند .)
2- دوستان عزیزی که می خواهند مستندات بیشتری در باره آریو برزن یا برخی اسمها ونکاتی که من در این نوشته به آنها اشاره کرده ام به دست آورند با مراجعه به گوگل فارسی و یا ویکیپدیای فارسی این امکان را دارند. با تایپ کلمات مورد نظر می توانید به منابع فراوانی دسترسی داشته باشید
3- در فرصتی دیگر به مقایسه دو عاشورای ایرانی و اسلامی خواهم پرداخت


ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

ازسه شنبه تا شنبه و نگاهی به حدیث خونین شهر اشرف.قسمت دوم. اسماعیل وفا یغمایی


از سه شنبه تا شنبه
و نگاهی به حدیث خونین شهر اشرف(بخش دوم)
اسماعیل وفا یغمایی
اشرف نه تمام مقاومت مردم ایران بلکه بخشی بسیار مهم از مقاومت مردم ایران، واندکی در باره معنای حقیقی مقاومت مردم ایران

مقدمه:
اشرف و مجاهدان و مبارزان اشرف نه صرفا به تبع مکانی که در آن سکنا دارند بلکه به دلیل پیشینه، یکی از بزرگترین سازمانهای سیاسی ایران از سال هزار و سیصد و چهل و چهار تا امروز، و به دلیل(زمان)، دوران درازی که در داخل و خارج کشور با ملایان سیاهکار جنگیده اند دارای اهمیت سیاسی و اجتماعی و جایگاهی ارزشمند هستند و نباید آنچنان که از «سه شنبه تا شنبه بخش یکم» دیدیم در زیر ضربات چماق و گلوله کشته شوند و با عاشورائی دیگر به خیل کشتگان عاشورا بپیوندند.
راستی حماسه حقیقی عاشورا در بهترین شکل خود و حتی اگر باور داشته اشیم که اگر حسین ابن علی پیروز میشد با حکومت او امپراطوری اسلامی جهان را غرق درسعادت می کرد( که من این باور را ندارم و دلایل علمی ومنطقی و تاریخی آن را می دانم) با شکست و کشتار عاشورا چه به دنبال داشت:
صد سال حکومت امویان
و پس از آن هفتصد هشتصد سال حکومت عباسیان
و پدید آوردن دو حکومت در پایه های واقعی فکری ارتجاعی علویان و سربداران
و هزار و سیصد سال روضه خوانی و سوگ
و سرانجام پدید آوردن ذخیره ای فرهنگی – مذهبی ، برای حکومت تحفه ای که از سال 1357 تا کنون تسمه از گرده ملت ایران کشیده و با حاکمیت یکی از متعفن ترین مکاتب مذهبی سیاسی مبتنی بر فرهنگ و پیشینه شیعه اثنی عشری آخوندها و تکیه بر فرهنگ عاطفی و مذهبی شیعی مردم، روزگار ملتی مسلمان و نجیب را سیاه کرده است.
پس من از روضه خوانان مدرن و بجای گلاب قمصر کاشان ، ادکلن زده تمنا میکنم از نردبان خیالات و پشت بام بیسوادی و پندارگرائی خطیر خود فرود آیند بیش از این روضه عاشورا را نخوانند و خود را در خیالات و ذهنیات ضد تاریخی و یاوه غرقه نسازند که با عاشورای اشرف، بجز فرو بسته شدن موقت دهانها با دهان بند خون هزاران شهید، و بجز از بین رفتن جماعت عظیمی از مجاهدان و مبارزانی که فقط متعلق به مجاهدین نیستند بلکه ذخیره های مردم ایرانند، آش دیگری برای ملت ایران پخته نخواهد شد. برداریم و تاریخ طبری را بخوانیم،سرشار دهها عاشورای خشن تر و دردناکتر از عاشورای سال شصت ویک هجری، و خونین از دهها هزار جسد است ولی هیچکدام از اینها ارمغانی روشن برای مردم، بخصوص مردم ایران به ارمغان نیاوردند مگر اینکه بازار سوگ و روضه خوانی رمالان و دجالان را گرم کردند و به آنها فرصت دادند شعله شعور و منطق انسانی را خاموش کرده و بر پشت خرد و عقل پالان بگذارند.
ذی المقدمه:
و اما از این مقدمه که بگذرم پس از نوشتن یاداشت اول ازسه شنبه تا شنبه ، میلهای فراوانی در تشکر و نیز انتقاد از مقاله به دستم رسید. سپاس از تشکر کنندگان ، اما بخش قابل توجهی از این میلها بخصوص روی این نکته زوم شده بودند که: چرا من در نوشته خود روی اینکه مجاهدین نماینده مقاومت تمام مردم و آقای مسعود رجوی رهبر مقاومت تمام مردم ایرا ن باشند یا نباشند شک کرده ام . بدون تردید این مبارز بزرگ رهبر کل مقاومت مردم ایران هستند و بر همین اساس اشرف پایگاه مقاومت ملت ایران است و حتی اگر تا آخرین نفر هم در این پایگاه به شهادت برسند باید پا بر جا بماند و خواهد ماند و روزگاری می آید که امثال شما نویسندگان این نوع مقالات شرمنده و پاسخگو خواهید شد و امثال این نکات که از ذکر برخی از آنها که برای نویسندگانشان طلب شعورمی کنم می گذرم.
خدمت نویسندگان این نوع میلها عرض می کنم که اولا من شک نکرده ام و یقین دارم، ثانیا حق دارم شک کنم و اعتقاد دارم کسانی که شک نمی کنند می توانندخطرات بسیاری برای خود و دیگران ایجاد کنند. ثالثا من با اینکه سالهاست بانحوه نگرش و تفکر مجاهدین وداع کرده ام ولی بعنوان یک ایرانی مخالف حکومت سیاه آخوندی به تمام مبارزان این مملکت منجمله مجاهدین احترام می گذارم و سلامت و عزت و هوشیاریشان را آرزومندم و آرزومندم صحیح و سلامت به آغوش مردمشان باز گردند، ولی در عین حال معتقدم باید تمام گروههای سیاسی و مخصوصا مجاهدین را به دلیل اهمیت و گستردگیشان و تاثیرشان در فعل و انفعالات سیاسی از غربال نقد گذرانید و کارکردهای مثبت و منفی شان را فهمید و در پایان و قبل از اینکه به بررسی انتقاد برسم آرزو می کنم کسانی که این میلها را فرستاده اند از زمره کسانی نباشند که خودشان در پاریس و لندن و سایر کشورهای اروپائی و آمریکا روزگار می گذرانند و نیمه شب به اهل بیت خود در کمال آرامش شب بخیر می گویند و به بستر می روند، ولی برای مجاهدین اشرف نسخه عاشورا میپیچند و فریاد بر می آ ورند که چرا من در محکمات کتاب انقلاب شک کرده و گمراه شده ام. اینان اگر خیلی عاشورائی اند ، یا علی !بفرمایند و بروند به صحرای کربلا که هم شمر خنجر کشیده ومنتظر امام حسین است و هم حرمله تیر در کمان دارد و منتظر علی اصغر و هم کاروانسالار کاروان اسیران به دنبال سکینه و زینب می گردد! اما بروم سر نکته اصلی و برخی توضیحات برای این دوستان.
در این شکی نیست که مجاهدین و رهبر مجاهدین که از همان سال 1357 رهبر علی الاطلاق اما اعلام نشده مجاهدین بود و تمام مجاهدین تمام و کمال او را تا حد پرستش دوست داشتند و تمام خطوط سیاسی تشکیلاتی ، ایدئولوزیک و استراتژیک سازمان مجاهدین از زیر نظر اومی گذشت و می گذرد رنجهای فراوان برده و تلاشهای فراوان کرده اند. رنج را باید ارج گذاشت و تلاشها و کارکردها را البته باید نقد و بررسی کرد که ممکن است اندک یا بسیاری از آنها درست نبوده باشد.
مجاهدین از سال 1357 تا همین امروز و در طول این سی سال چه هنگامی که افزونتر از این بودند یا چه هنگامی که کمتر، چه هنگامی که تظاهرات نیم میلیون نفری تهران را سازماندهی کردد و چه امروز که در زیر وحشیانه ترین ضربات و فشارها هستند، به نظر من، هیچگاه نه خودشان نماینده تمام مقاومت ایران بوده اند و نه هیچگاه در خارج از علائق من و مائی که دوستدار مجاهدین خلق هستیم آقای مسعود رجوی فرمانده و قائد و امام سختکوش مجاهدین، رهبر تمام مقاومت مردم ایران بوده است که امروز به دلیل این تئوری، فتوای عاشورای اشرف را صادر کنیم و بگوئیم چون ایشان رهبر تمام عیار ملت و این نیرو تنها نیروی تمام و کمال ملت ایران است باید به هر قیمتی حتی عاشورا، بمانند و کشته شوند. زیرا رهبر مطلق و نیروی تمام و کمال جایش آنجاست و اگر تکان بخورد خیانت کرده است.
مجاهدین و رهبری مجاهدین نماینده بخش بسیار مهم و فعالی از مقاومت کل ملت ایران بوده اند و هنوز هم چه موافق آنها باشیم و چه مخالف آنها، هستند.
جدا کردن این قطعه مهم از مجموع رنگارنگ مقاومت مردم ایران و پوشاندن جامه تمامیت، بر پیکر سازمان مجاهدین واقای مسعود رجوی، آنهم در شرایط کنونی، که بخشهای عظیمی از مردم ایران پشت سر کسانی دیگر علم سبز به دست دارند نه تنها به نفع مجاهدین نیست بلکه باز هم به نظر من خیانت به مجاهدین است! چرا که مجاهدین و رهبر مجاهدین را از سایر قطعات واقعی مقاومت ملت ایران جدا و جداتر می کند و رو در روی آنها قرار می دهد وبیزاری و دشمنی و تنفر ایجاد می کند و در این راستا تنها ملایان حرام لقمه اند که سود می برند.
و اما اندکی روشنائی انداختن بر ماجرا:
در سر فصل انقلاب سال پنجاه و هفت که من آن را انقلاب نمی دانم بجز سازمان مجاهدین، دهها سازمان سیاسی وجود داشتند و فعال بودند، سازمانهای منطقه ای مثل حزب دموکرات کردستان ایران، سازمان کومله، خلق ترکمن، چریکهای فدائی، نهضت آزادی، جبهه دموکراتیک و بسیاری دیگر. اینها و دهها سازمان ریز و درشت دیگر در آن مقطع، در جبهه روبروی خمینی، هریک نمایندگان بخشهائی از مردم ایران و دارای نیروهای خود بودند و مقاومت خود را داشتند. خمینی البته در این مقطع نیرویش از مجموع تمام سازمانهای سیاسی بیشتر بود و بخشهای عظیمی از مردم را با خود داشت.چیزی که خیلیها نه فهمیدند و یا نخواستند بفهمند. در این مقطع آقای مسعود رجوی به طور واقعی و نه خیالی، رهبر نیروهای خود در سازمان مجاهدین بود و نه سایر تشکلهای سیاسی و اجتماعی موجود، خوشبختانه دراین دوران ودر مقطعی کوتاه تمام این تشکلها ی سیاسی رابطه ای صمیمانه با یکدیگر داشتند.
اندک زمانی پس از سال پنجاه و هفت، دوران تضادها و گسترشها و انشعابات فرا رسید. سازمان مجاهدین در این دوران بخاطر ریشه های فرهنگی و مذهبی ، خطوط سیاسی ، و تقدس کاریسماتیک خون مجاهدین شهید و بنیاد گذارانش رشدی سریع و فوق العاده کرد، ولی باز هم در فاصله سال پنجاه و هفت تا شصت، مجاهدین نماینده بزرگترین نیروی سیاسی ایران بودند و مسعود رجوی رهبر بزرگترین نیروی سیاسی ایران بود، بنابر این اگر بزرگترین نیروی سیاسی را به مرحله اطلاق نرسانیم، در عالم واقع باز هم سازمان مجاهدین، نماینده مقاومت تمام مردم ایران نبود که اساسا، هنوز در مقطع سی خرداد تمام مردم ایران در مقابل خمینی نبودند و در مقابل خمینی مقاومت نمی کردند. مساله ای که باید به آن توجه کرد این است که بخش بسیار عظیمی که سالهای بعد از خمینی کندند و بخصوص امروز از میراث خمینی کنده و در خیابانها علیه جانشینش می خروشند و از ولایت فقیه و حکومت مذهبی بیزارند کسانی بودند که دران مقطع در پشت سر امام دوران خویش ایستاده بودند و در میدانهای جنگ با عراق دلیرانه علیه اشغال ایران و البته زیر علم خمینی می جنگیدند. هنوز مدتها وقت لازم بود تا تمام یک ملت از جا برخیزد و از جمله به دلیل همین کمبود بود که خمینی توانست روزی صد تا و دویست تا مجاهد و مبارز را به جوخه اعدام بسپارد و اتفاق بزرگی رخ ندهد.
در فاصله سال هزار سیصد و شصت تا شصت و سه، خیزش و نبردی که قرار بود ششماهه پیروز شود پیروز نشد. در بهار سال شصت و یک، با ضربات شدیدی که تا انموقع به پیکره بزرگترین سازمان سیاسی ایران واردشد و بخصوص ضربات نوزده بهمن و اردیبهشت شصت و یک، سازمان مجاهدین در بخش اعظم خود به منطقه کردستان، با حمایت صمیمانه رهبر حزب دموکرات کردستان ایران روانشاد دکتر عبدالرحمان قاسملو، عقب کشید و نیز روانه خارج کشور و اروپا و سایر کشورها شد. من خود در جریان بخشی از این ماجرا بودم و از مردادسال شصت تا خرداد سال شصت و یک در کردستان و از خرداد شصت و یک تا شهریور در ترکیه شاهد مهاجرت بسیاری از نیروهای سازمان مجاهدین به خارج کشور بودم. از این مقطع سازمان مجاهدین سازمانی بود که در بخش بزرگی از خود به خارج کشور رانده شده بود و همزمان با فعل و انفعالاتی که موجباتش را سی خرداد کارسازی کرد اکثر سازمانهای سیاسی مجبور به مهاجرت شدند.
با این همه در این دوران در ایران هنوزشماری از تیمهای مجاهدین فعال بودند. در کردستان نرم نرم تیمهای پیشمرگه شکل گرفت. در خارج کشور مجاهدین حول وجود مسعود رجوی که اندک زمانی پس از سی خرداد به فرانسه آمده بود و قدرت مادی و معنوی فراوان داشت تلاشی عظیم را شروع کردند، تلاشی بسیار عظیم، و توانستند دوباره سر و سامانی نو به خود بدهند.
به نظر من جمهوری اسلامی با به تعادل رسیدن در نبرد مسلحانه در همان سال شصت بر جنبشی که قرار بود ششماهه پیروز شود بطور موقت پیروز شده بود. شهادت شمار زیادی از نیروهای کلیدی مخصوصا مجاهد نامدار موسی خیابانی و در کنار همسر مسعود رجوی، اشرف ربیعی، دستگیری و شهادت هزاران مجاهد، سرشار شدن زندانها از هزاران هزار زندانی، شکست برنامه پیروزی ششماهه، عقب نشینی مجاهدین به کردستان و اروپا، دلایل این پیروزی و شکست است.
در فاصله سال هزار و سیصد و شصت و یک تا شصت و چهار، مجاهدین باز هم و علیرغم تمام ضربات نماینده فعال ترین نیروی سیاسی مسلح بیرون از حاکمیت، و مسعود رجوی رهبر این نیرو ی متشکل از شورا و مجاهدین بود. فعل و انفعالات آستانه سال 1364 با نتیجه جدائی دکتر ابوالحسن بنی صدر و دکتر عبدالرحمان قاسملو وشماری دیگر ،جنبش مجاهدین و شورا را در آستانه ای دیگر قرار داد. در طی سالهای شصت و شصت و چهار، پروسه تغییر و تبدیل سازمانهای سیاسی و رو در رو قرار گرفتن آنها با یکدیگر و خیانت برخی از آنها در زیر فشار جمهوری اسلامی، وضعی بوجود آورد که دیگر کمتر سازمان سیاسی ایرانی را می توان پیدا کرد که دیگری را به خیانت و سازش متهم نکرده باشد. وضع مجاهدین در این هنگامه وِیژه بود. این سازمان با توجه به مواضع سازش ناپذیر و رادیکالش علیه جمهوری اسلامی و زنجیره عملیات مسلحانه ای که کمابیش تواترش را حفظ کرده بود اندک اندک رو در روی تمام سازمانهای دیگر و سازمانهای دیگر رو در روی سازمان مجاهدین و رهبری آن قرار گرفتند و آتش اختلافهای دودناک زبانه کشید .اختلافاتی که هنوز هم وجود دارد. سازمانهای مزبور به دلیل کوچکی و ضعفهایشان، بجز یکی دوتایشان که در توهم رهبری تمام ایران بودند، هرگز جرئت آن را نیافتند که خود را نماینده تمامی مقاومت مردم بدانند ولی سازمان مجاهدین با نفی و رد سایر سازمانها، به دلیل گستردگی و توان و نیرو و رزمندگی اش، به طور طبیعی به این نقطه می توانست برسد که:
حال که کسی دیگر در میدان نمانده پس من نماینده مقاومت تمامی مردم ایران و مسعود رجوی لاجرم نماینده و رهبر کل مقاومت مردم ایران است. ایا این درست بود . می توان به آن اندیشید.
به نظر من این درست نبود. مجاهدین و رهبری مجاهدین به طور واقعی نماینده و رهبر مقاومت آن بخش از کسانی بودند که در این مقطع فعال و تکاپوگر بودند و به مجاهدین باور داشتند. کلمه رهبر ونماینده واقعی مقاومت را هنگامی می توانیم به کار ببریم که مقاومت مربوطه، در گستردگی عظیمش، در پیوند با بدنه عظیمی باشد که اکثریت یک ملت با آن در پیوندند. مصدق در بعد مثبت، نماینده ای اینچنین بود و با وجود دهها سازمان سیاسی دیگر این مصدق بود که در پیوند با اکثریت مردم ایران بود و تمام سازمانهای سیاسی دیگر خواسته و ناخواسته می بایست در پی او بشتابند یا با دشمنانش همدست شوند. در نمونه منفی، وضعیت شیخ مرتجع و قدرتمند خمینی، این چنین بود و به همین دلیل من او را نه دزد و راهزن انقلاب که رهبری مرتجع می دانم که سراز هرزابهای تاریک و البته مقدس! تاریخ ایران در آورد و با بدست گرفتن قدرت، تبدیل به کشتارگر مردم ایران شد. در مقطع سال پنجاه و هفت او نماینده آن اکثریت عظیمی بود که هیچکس را یارای مقاومت با او نبود و آن قدرت آنقدر بود که پس از سال شصت با دهها هزار تیرباران و اعدام و سرکوب و شکنجه توانست بر سریر قدرت بماند.
در مقطع سال 1364 و در حول و حوش آن، تقریبا کردستان نیز سقوط کرد و نیروها و سازمانهای سیاسی لاجرم به منطقه مرزی آمده و در پناه خاک عراق قرار گرفتند. حماسه ها ی مقاومت و شهادت فراوان بود و من خود نویسنده این حماسه ها بودم ولی در هر حال در دنیای نظامی، این رژیم آخوندها بود که برد. در چنین دورانی انقلاب شگفت ایدئولوزیک مجاهدین رخ داد. پرداختن به چند و چون این انقلاب و حوادث درونی آن فرصتی عظیم میطلبد اما تا جائی که به بحث ربط دارد مسعود رجوی در این نقطه تا جائی که به سازمان مجاهدین مربوط میشود به مکان رهبری عقیدتی صعود کرد. تعارف را کنار بگذاریم «رهبری عقیدتی» نام دیگر «امامت و راهبری عام و ولایت» در شیعه است و با تکیه بر اصل دموکراسی وانتخاب آزاد اشکالی هم ندارد.تاریخ خاور میانه و ایران پر از راهبران، مرشدان، قائدان، امامان و...عقیدتی است. مسلمان شیعه ای که مجاهد خلق است که نمی تواند از ولایت ملایان پیروی کند. در این میان یا باید مقوله امامت و رهبری عام ولی خاص الخاص، و ولایت را نفی کنیم که مجاهدین نفی نکردند و یا باید اعلام کنیم، که مجاهدین آن را اعلام کردند و من خود بجز مقاطعی تا سال 1991 به مدت هفت سال که سه سال آخر آن در شک و تحقیق گذشت این نوع راهبری را در مبارزه با رزیم ملایان کارساز و باور داشتم .
مسعود رجوی در بیرون همچنان مسئول مجاهدین و شورای ملی مقاومت بود ولی در درون، مهمترین نقطه و روشن ترین جایگاهش در میان پیروانش، نقطه رهبری عقیدتی بود و هنوز هم هست.
برویم بر سر روانشناسی انسان معتقد به ولی و راهبر، انسان معنوی و معنویت و خدا گرا، یا نمیتواند به ولی معتقد باشد وخودش خودش را رهبری می کند یعنی بدون ادعا خودش رسول شخصی خودش میشود و مستقیم با خدا در پیوند می شود، یا وقتی معتقد شد او را یعنی رهبر خود رابالاترین و برترین وجود موجود بر روی کره زمین می شناسد. این مختص مجاهدین نیست در میان تمام گروههای مذهبی چه خوب و چه بد، چه اعلام شده و چه نشده رهبر و امامشان بالاترین نقطه ارزشی است و اساسا غیر قابل دسترسی و آمیخته با رازها و رمزهاست. در این وضعیت راهرو، اگر سیاسی و مبارز و انقلابی باشد، و رهبرش جنگاوری چون مسعود رجوی و برشوریده بر ملا،طبعا راهبر را به طور اتوماتیک رهبر کل انقلاب میداند و در اساس از حیطه ای که یک ادم شکاک اهل سیاست میچرخد خارج میشود.
سئوال این است آیا در چنین وضعیتی راهبر حتی اگر بخواهد می تواند به راهرو بباوراند که من رهبر عقیدتی هستم ولی رهبر انقلاب نیستم؟.من فکر می کنم اینکار بسیار بسیار مشکل است و وارستگی و عظمتی کوه آسا و دریا وار می خواهد که هم این را اعلام کند و هم در نقطه امامت بایستد. هم چون مولانا قطب روزگار باشد و هم برای در هم شکستن نفس و در نیفتادن به ورطه غرور سر بپای انسانی دیگر بگذارد که مراتب شعور و شناختش فروتر از مولاناست و او را مراد خود کند.
الان در سال 1388 هستیم یعنی بیست و چهار سال پس از این قضایا. هزارا ن نفر در طول این سالها بر خاک افتاده اند. مجاهدین ماجراهای شگفتی را گذرانده اند. بسیاری ماجراهای سیاسی در منطقه اتفاق افتاده است. گروههای سیاسی که در سال شصت از ایران خارج شده اند آنقدر در خارج کشور مانده اند که بسیاریشان تغییر خاستگاه فکری و طبقاتی داده اند و خیلی از اعضای سابق چنان با جامعه اروپا یا آمریکا در آمیخته اند که حتی با سرنگونی ملایان به ایران بازگشتنی نیستند. اما در این کشاکشها یک مساله بسیار عظیم در ایران اتفاق افتاده است بسیار بسیار عظیم.
درطول سالیان نسلی سی ساله قد کشیده است که در سال 1357 در پشت پدران و در بطن مادرانشان بودند این نسل همراه با باقیمانده کسانی که در پشت سر خمینی و اندیشه خمینی بودند و از خمینی کنده شده اند به میدان آمده است. قبل از این گفتم در دوران خمینی اساسا نمیشد از مقاومت کل مردم ایران سخن گفت که بخش عظیمی از ملت ایران به مفهومی که ما از مقاومت داریم اساسا مقاومت نمیکرد و در کنار خمینی بود وزندگانی خود را میکرد. پس از سی سال و تجربه ای بس گران ایران کنونی، دیگر خمینی و تفکر خمینی را استفراغ کرده است و به میدان آمده است . این بمیدان آمدن اگر چه در قالب جنگ دو جناح رژیم خود را نشان میدهد و موجوداتی چون رفسنجانی را اصلاح طلب کرده است! اما واقعی است.این بمیدان آمدن اگر چه توسط تمام تحولات و رنجهای سی ساله منجمله رنجهای مجاهدین تغذیه شده عجالتا با گزینه های موجود داخلی است که جلو میرود، یعنی مردم با گزینه های واقعی داخلی به میدان آمده اند و نیروهائی که پشت سر میر حسین موسوی و سایر چهره ها صف کشیده اند واقعی است. باید این حقیقت را دریافت تجزیه و تحلیل کرد و سایه های ایدئولوزیک سازمانی و علائق فردی رهروان و تمایلات راهبران را از روی ان زدود که اشتباه در این مسیر نه به عاشورا که به فاجعه خواهد انجامید . به دلیل همین پیچیدگی شرایط و نیازهای مبرم آینده به مجاهدان و مبارزان مترقی و مردمگرای واقعی است که عاشورای مجاهدین نباید اتفاق بیفتد و انسانهائی که زنده اشان ذخیره کشاکشهای مبارزاتی اینده است تبدیل به اجسادی بیجان شوند که خاطره آنها با تقدس وحماسه آمیخته باشد.
شرایط ایران در خارج و داخل ایران مثل یک پازل است، باید دراین پازل جا و محل و واقعیت خود را پیدا کرد و در کنار سایر قطعات، پازل را تکمیل کرد و بر نیروی انقلاب افزود. شکی نیست که در این پازل با گذشت زمان، برخی قطعه ها محو خواهند شد و برخی قطعه ها وسعت خواهند یافت ولی هیچگاه یک قطعه نمی تواند تمام نقاط را اشغال کند که این دیگر پازل نیست و در هر مملکتی ، چه در ایران و چه اروپا، کشورها حاوی یک پازل سیاسی هستند و اینچنین خواهند ماند. پازلی که یک قطعه بشود پازل نیست و مملکتی که همه نیروهایش در یک نیروی سیاسی محو بشوند دیکتاتوری هیتلر یا استالین یا خمینی را خواهد زائید.
وضعیت سازمانهای سیاسی و بخصوص مجاهدین مثل وضعیت اقوام در یک مملکت است. لر بودن و ترک بودن و ترکمن بودن و بلوچ بودن و.... شخصیت حقیقی ما را نمایندگی می کند. ما به طور حقیقی ترک و لر و بلوچ و کرد و ترکمن و عرب و.. هستیم . در فرانسه هم همینطور است و ملیتهای حقیقی وجود دارند ولی ما یک شخصیت حقوقی داریم که ایرانی بودن است . هیچ ملیتی حق ندارد به تبع اینکه تعدادش بیشتر است یا تاریخ ملی اش ارجمند تر خود را برتر و صاحب و فرمانروای تمام ایران بداند. قرنهاست که شخصیت حقوقی مشترک، ما را دوشادوش هم از توفانها گذرانده و ما با این شخصیت حقیقی از جغرافیا و تاریخ مشترک خود از شخصیت مشترک حقوقی خود دفاع کرده ایم. ایرانی بودن متعلق به هیچ گروه و ملیتی نیست. متعلق به همه وچون آسمان بالای سر و زمین زیر پای ماست. من وقتی ایرانی ام با شخصیت حقوقی خود همانقدر که فارسم ترک هستم و همانقدر که ترک، عرب و بلوچ و گیلک.
مجاهد بودن و دموکرات بودن و فدائی بودن و ملی بودن و... شخصیت حقیقی سازمانهای سیاسی مختلف است ولی هیچ سازمان سیاسی حق ندارد به تبع شخصیت حقیقی خود هر چند هم که سازمانش بزرگ و عریض و طویل و فداکار باشد، شخصیت حقوقی جنبش ملت ایران را،که واقعی است و وجود دارد و از قطعات مختلف سیاسی منجمله مجاهدین تشکیل شده در عالم خیال یا تئوری یا ایدئولوژی با خودانطباق دهد و خود را صاحب تمام و کمال ان بداند .
در عالم مثال ،فردا اگر ملت ایران، یکی از فرزندان خود منجمله مسعود رجوی، یا دیگری را از کردستان یا هوطنی را از اردبیل یا تبریز یا لوچستان به ریاست جمهوری خود برگزیند رای خود را به شخصیت حقوقی او ،که مورد تائید تمام سازمانها ی سیاسی باشخصیتهای حقیقی، و تمام افراد از مسلمان و کلیمی و بهائی و زرتشتی و.. است خواهد داد و مهر تائید رنگارنگ یک ملت با احزاب و سازمانهای سیاسی است که به او مشروعیت خواهد داد و نه هیچ چیز دیگر و نه راهبر عقیدتی مجاهدین بودن و اینکه جایگاه ارزشی انسانی اش در فرامرز انسانیت معمول است و چیزهائی از این قبیل. این میدان واقعی است پس با ابزار وایده های واقعی بمیدان آئیم و از حصار اسطوره ها و تمایلات خویش خارج شویم. امیدوارم همین اندک اشاره منتقدان را کفایت کند و بدانند چرا عاشورائی دیگر در اشرف هیچ محلی از اعراب ندارد و نیز بدانندکه قلم زدن من در حیطه این مسائل از سر رفاقت است و خیر خواهی و نه عناد و با امید به اینکه خداوند گمراهان را هدایت کند
چهارم اوت دو هزار و نه
اسماعیل وفا یغمایی

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

از سه شنبه تا شنبه و نگاهی به حدیث خونین شهر اشرف

از سه شنبه تا شنبه و نگاهی به حدیث خونین شهر اشرف
اسماعیل وفا یغمایی
روز سه شنبه ششم مرداد و همزمان با بیست و دومین سالگرد عملیات بزرگ فروغ جاویدان و شهادت نزدیک به هزار و دویست مجاهد و مبارز ،بیش از هزار وچهار صد تن از نظامیان، پلیس و چماقداران به قرارگاه اشرف که نزدیک به سه هزار و پانصد تن از رزمندگان مجاهد و مبارز خلع سلاح شده در آن به سر می برند حمله ور شدند و طی چها ر روز قرارگاه اشرف فی الواقع صحنه سرکوبهای خونین و جنایات وحشیانه ای بود که همه را در بهت فرو برد.
بسیاری چیزها روشن و به همین اندازه، بسیاری چیزها هنوز در ابهام است ولی نظامیان و پلیس و چماقداران عراقی با چماق و تبر و گلوله، با زیر گرفتن با زرهی و لودر، با آبجوش و پرتاب سنگ و اعمال انواع خشونتها و درندگیها و رذالتها بواقع صحنه هائی آفریدند که بسیار شبیه به صحنه های ماجرای میتیک شده شیعه یعنی ماجرای عاشوراست. به نظر من به عنوان یک کوششگر در تاریخ ایران و اسلام اگر باور کنیم که بخشهای زیادی از تاریخ شیعه و منجمله ماجرای عاشورا توسط آخوندها با دروغ و اغراق امیخته شده است مهاجمان به اشرف بسیار وحشیانه تر از اجداد خود عمل کردند که اگر انها با اسب و شتر بر اجساد تاختند اینها زرهی و لودر را جانشین کردند که اگر یزید در مجلس خود با زینب به احترام رفتار کرد اینها کله زن مظلوم مجاهد را که قرارداد خلع سلاح امضا کرده ومهمان خاک عراق است با سنگهای یک کیلوئی کوبیدند و فرزندش را جلویش کشتند و منابع آبش را به گلوله بستند و نگذاشتند کشتگان از گرما بو گرفته را دفن کنند و شقاوتهائی به خرج دادند که روی گذشتگانشان را سفید کرد.
در این ماجرا که به نظر میرسد اندکی فروکش کرده ولی ممکن است دوباره در ابعاد خشنتر و خطرناکتری تکرار شود تا بحال دوازده تن از مجاهدین به قتل رسیده اند بیش از چهارصد تن مجروح شده اند، قرارگاه نیمه ویرانه شده است و خبر میرسد که دولت عراق اعلام کرده که قرارگاه تسخیر شده و اسم آنهم به «عراق جدید» تغییر یافته است ولی اخبار دیگر می گویند به دلیل مقاومت ساکنان اشرف فقط باریکه ای از آن تصرف شده است.
ماجرای اشرف را در کلیتش نمیشود جدا از بدنه تمام ماجرای مجاهدین بخصوص پس از سی خرداد سال شصت وتحلیل و تفسیرهای رهبری مجاهدین قبل از سی خرداد شصت از خمینی و خروج او از ایران و سپس اقامت او در عراق و تاریخ بیست و چند ساله سیاسی ایران و عراق و نیز فعل و انفعالات خاص درونی، و مقوله ای که مجاهدین آن را با ازدواج شگفت مسعود و مریم رجوی، انقلاب درونی ایدئولوزیک نام گذاشته اند و بویژه، مختصات و ویژگیهای رهبر و فرمانده علی الاطلاق مجاهدین مسعود رجوی و نگاه فلسفی و تاریخی و انسانشناسانه و روانشناسانه اوبررسی کرد که شناخت چند و چون و کارکردهای سازمان مجاهدین بدون شناخت مسعود رجوی امکان ندارد که مجاهدین معتقد و مومن کنونی دیریست خود را رها کرده و تبدیل به او شده اند، ولی می توان عجالتا با گذری و نظری مقداری ماجرا را در روشنائی قرار داد.
ماجرای اشرف لایه های بسیار دارد و حقیقتی است که هر لایه آن می تواند لایه های دیگر را از چشم پنهان کند یا اینکه بیننده با توجه به مواضعش و علائقش در یک لایه درنگ کند و لایه های دیگر را از نظر بیاندازد. یکی دو لایه را می نگریم.
در سر فصل ماجرای اشرف، یک لایه به روشنی می گوید که پیش از حمله خونین سه شنبه آمران حمله، چراغ سبز آمریکا را برای اعمال فشار بر اشرف دریافت داشته است زیرا ارباب بزرگ با خدم و حشمش در عراق است و ساده دلی است اگر فکر کنیم دولت عراق دولت فرانسه اشغال شده در جنگ دوم جهانی و امریکائیها امریکائی های لیبراتور سال 1945 هستند.
در همین لایه تردیدی نیست که خامنه ای و دولت ایران هم با نفوذی که در عراق دارند در سرکوب و کشتار مجاهدین نقش خود را داشته اند و تمام تلاش خود را برای نابودی نیروئی که هنوز هم احساس خطر از آن می کنند بکار گرفته اند. در این ماجرا یک نکته دیگر هم به چشم می خورد که آنهم ماجرای موسوی و احمدی نژاد و لرزه ای است که این بار با قیام مردم بر ارکان رژیم افتاده است. در این ماجرا خود را به بیخیالی زدن و چشم روی هم گذاشتن آمریکا در سرکوب مجاهدین توسط عراق، می تواند ما را به این سمت رهنمون شود که اولا آمریکا با تمام تلاشی که مجاهدین برای پیشبرد دیپلماسی خود در آمریکا کرده و موفقیتهای زیادی هم داشته اند نهایتا راه خودش را میرود و برایش سرنوشت مجاهدین مهم نیست وبه منافع خودش می اندیشد و راحت تر می تواند با آقای موسوی تنفس کند و حتی چنانکه نشان داده دست به سر و گوش احمدی نژاد بکشد تا مجاهدین. می بینیم که ته خط ، جهانداران!! با آدمهای کمتر رادیکالی که البته پایگاه اجتماعی هم داشته باشند راحت تر به جوال میروند تا با یک مبارزانی که چهل سال جنگ مسلحانه داشاته اند و خلع سلاح شده اند و سرانجام خلع سلاح شده اشن هم قابل تحمل نیست ئ هنوز هم ناجوانمردانه در لیست تروریستی قرار دارند.
برویم به لایه دیگر
بعد از ماجرای سقوط صدام و اشغال عراق و سر هم کردن دولت جدید، مجاهدین اجبارا وارد دنیای جدیدی شدند. مجاهدین بر خلاف نظر رژیم و برخی کسان، در خدمت صدام حسین نبودند. بعد از پرواز مسعود رجوی به عراق تنها کشوری که می توانست به دلیل وضعیت خاص خود پذیرای مجاهدین شود عراق بود. مجاهدین در این کشور سالها زیستند و جنگیدند و رزمنده و چریک تربیت کردند و دهها پایگاه بر روی نوار مرزی ایجاد کردند و چند هزار نفر را از سراسر دنیا به سوی خود جذب کردند و هماره این نگاه را داشتند که خواهند توانست رژیم ملایان را با ارتش مسلح خود سرنگون کنند ولی شرایط طوری شد که بجای ملایان، تنها دولت مستقل ولائیک و ضد انتگریسم منطقه که البته دیکتاتور و سرکوبگر هم بود ساقط گردید. بعد از سقوط و قتل صدام و بر چیده شدن حکومت صدام و بر پائی حکومت جدید که البته رژیم ایران در آن نفوذ داشت و دارد مشخص بود که مجاهدین با مشکلات عدیده ای روبرو خواهند شد. ریاست دولت جدید هم با کسی بود که سالها سابقه دشمنی با مجاهدین داشت و بر خلاف شایعه کرد کشی مجاهدین در سالهای شصت تا هفتاد او بود که دو سه بار خون مجاهدین را ریخته بود. مجاهدین اما با تلاشی شگفت از سال 2004 تا هم اکنون به مدت پنج شش سال در حالیکه رهبران اصلی شان یکی مخفی و دیگری در اروپا اقامت داشت و خطوط سیاسی سازمان مجاهدین را به جلو می برد پای خود را بر روی خاک عراق سفت کردند. اما شرایط گام به گام، هم عوض شد و هم سخت و سخت تر گردید.
اکثریت قریب به اتفاق نیروها و شخصیتهای سیاسی و کسانی که سیاسی می اندیشیدند منهای مجاهدین و هواداران و پیروانشان بر این عقیده بودند و هستند که یک دوران تمام شده و دورانی دیگر آغاز شده و نمیتوان در عراق ماند. مجاهدین اما خلع سلاح شده و تحت فشار، و قرار دادعدم جنگ مسلحانه را پذیرفته، سر سخت تر از قبل، در درون خود یک میلیمتر از شعارها، ازارتش،از یونیفورم و اندیشه خود کوتاه نیامدند، زیرا گذشته از اینکه شرایط خروج وپراکندگی آنها در سایر کشورها با وجود لیست تروریستی و نیز کثرت جمعیت آنها امکان نداشت، خروج از عراق و ترک اشرف یعنی پایان یک استراتژی با ایدئولوزی در آمیخته که تمام ارکان این سازمان بزرگ و رزمجوی سیاسی را بخصوص در نقطه رهبری ان به لرزه در می آورد و ممکن بود ویران کند. در اینجا یک دوگانگی در عملکرد بیرونی و کارکرد درونی به چشم میخورد که به نظر من برای مجاهدین با معیارهای ایدئولوزیکشان دوگانگی نبود و عین یگانگی و یک مانور بود و نیز میشود به این هم فکر کرد که مجاهدینی که بخش عظیمی ازنیروی مادی و انسانی یک ملت را که ظرف سی سال نثار آنان شده در راه یک استراتژی مشخص خرج کرده اند می توانند با خود بگویند که اگر ما اشتباه کرده ایم و اشتباهی چنین عظیم مرتکب شده ایم بهتر است با استراتژی خود در کنار هم و در عراق پایان یابیم و این دفتر این چنین بسته شود.
برای مجاهدین در مبارزه با اخوندهای خون آشام و رزیم تبهکار حاکم بر ایران ،اشرف نه یک قرارگاه، یک پادگان نظامی، حتی نه یک پایگاه استراتژیک که اگر کسی سازمان مجاهدین و کارکردهای رهبرانش را قدری بشناسد یک پایگاه ایدئولوزیک است و بدون سلاح یا با سلاح باید در ان ایستاد، اشرف برای مجاهدین یا همه چیز یا هیچ چیز است و این فراز را نه در رابطه با اشرف بلکه در موارد بسیار و در زوایای ایدئولوزیک مسعود رجوی بر زبان آورده و تمام رزمندگانش به آن اعتقاد دارند.
این نکته را نمیتوان درست دریافت اگر به این حقیقت توجه نکنیم که مجاهدین رهبر اصلی خود مسعود رجوی را از همان سال شصت رهبر انقلاب و مقاومت مردم ایران می دانند و ترمهای رهبر مقاومت و رهبر انقلاب نوین را در هیچ حالتی از کنار نام مسعود رجوی و ترمهای رئیس جمهور منتخب مقاومت را در هیچ حالتی از کنار نام خانم رجوی بر نمیدارند و بدون تردید راهبران، خود به این حقیقت چون راهروان معتقدند، بنابر این با این اعتقاد چه با سلاح باشند و چه بی سلاح و چه صدام باشد یا نباشد چه گلوله ببارد یا بمب فشارها را تحمل می کنند و اساسا مردم ایران را در خود و با خود و دوستدار خود و خود را دوستدار آنان می دانند . نکته دیگر توجه به ساخت و بافت اندیشگی و روانی ساکنان اشرف است که بخش اعظم آنها بخش اعظم زندگی خود را در این تکه چند کیلومتری گذرانده اند، آن را ساخته اند، در آن هزاران ساعت بحثهای ایدئولوزیک و سیاسی را شنیده اند ،در آن شهیدانشان را دفع کرده اند و اساسا چنان با این خاک خو گرفته اند که نمی توانند از آن دل برکنند و نیز واقعیت سیاسی روشن و تاریک دیگری هم هست که شاید اینجا تنها نقطه ای است که عجالتا می توانند در این توفان مهیب سیاسی منطقه در آن تنفس کنند.
این اندیشه و وضعیت مجاهدین بود اما واقعیت پیرامون اشرف در حال تغییر بود و دولت عراق به هر حال همیشه این بهانه دولتی و ملی را دارد و می تواند بر ان تکیه کند که عراق مال ماست و ما نمی خواهیم شما را بپذیریم و باید بروید و اشرف را تحویل دهید. مجاهدین بر حمایتهای میلیونی عراقیان و شیوخ و قبایل و نقش استراتژیک خود در منطقه و استاتوی پناهندگی تکیه می کنند.هیچکدام از اینها نهایتا کار ساز تیست و نبود و دیدیم که روز سه شنبه پلیس و نظامیان با این بهانه که می خواهیم خاک خود را به دستور دولت تصرف کنیم وحشیانه ترین سرکوبها را اعمال کردند. مجاهدین فقط و فقط با دست خالی و خون و گوشت و پوست و استخوان و براستی قهرمانانه در مقابل نظامیان ایستادند و کشته شدند. مقاومت آنها بیننده را به یاد مقاومت مسیحیان اولیه و کشتارهای خونینشان در شهرکهای مسیحی نشین می انداخت. مظلومیت مجاهدین بی پناه و سلاح و صحنه های هولناک سرکوب، تقریبا تمام گروههای سیاسی را که اکثریتشان با مجاهدین اختلافات شدید دارند و نیز صدها شخصیت ایرانی و خارجی و عراقی را به حمایت از آنها بر انگیخت ، چیزی که سالها بود سابقه نداشت.
الان در این نقطه هستیم که گفته میشود سرکوب مقداری فروکش کرده، تعدادی زخمیها را به قرارگاه آمریکائیها برده اند، شهیدان اجازه دفن یافته اند. قرار است مجاهدین جابجا شوند، یا عجالتا بمانند و بسیاری چیزها هم مبهم است.
در روزها و هفته ها و ماههای آینده که طولانی نخواهد بود چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟ معلوم نیست. اطلاعیه شگفت انگیز خانم رجوی درست یکروز قبل از این حمله ، که از ایتالیا صادر شد و شرایط بازگشت به ایران مجاهدین را، به ایرانی که خامنه ای در آن ولی فقیه است و اطلاعیه های آقای مسعود رجوی را در دفاع از میر حسین موسوی و تعویض ولی فقیه خامنه ای با ولی فقیه منتظری باید یک مانورهوشیارانه سیاسی دانست و یا درک واقعیت بسیار خطرناکی که در کنار گوشهای مجاهدین تنفس می کند. آیا در یک فاجعه تراژیک مجاهدین به ایرانی باز خواهند گشت که جلادان سه نسلشان و شکنجه گران قسی و پلید هنوز بر سریر قدرتند؟ و براستی خون دهها هزار مجاهد و فدائی و دموکرات و توده ای و کرد و عرب و... توسط حاکمان کنونی بر زمین ریخته است؟
آیا مجاهدین اشرف را ترک خواهند کرد و به کشورهای دیگر خواهند رفت و یا این امکان را نخواهند داشت و بازهم فجایع دیگری بر سرشان آوار خواهد شد؟
ایا رهبر اصلی مجاهدین که تمام قدرت و روح و جان و تن پیروان و مبارزانش بعنوان رهبر عقیدتی و بدون تعارف امام مجاهدین، در دست اوست اعلام تغییر خواهد کرد و در شرایط کنونی راه و رسمی دیگر راپیش خواهد گرفت ، یا راه همیشگی اش را نبال خواهد کرد و شعارهای عاشورائی را قویتر خواهد کرد و یا مدارات قانونمندیهائی که پیرامون او در حرکت است و به رهبران نیز اجازه سرپیجی نمی دهد، به او نیز به عنوان رهبر، این امکان یعنی امکان تغییررا نخواهد داد.
نقطه حساس ماجرا اینجاست که آیا در نگاه و ذهن و ضمیر مسعود رجوی به عنوان کسی که تمام نیروی مجاهدین با او مرتبط است، پس از سالها و پس از ماجرای موسوی و احمدی نژاد چیزی عوض شده است یا نه؟
ماجرای جنگ دو جناح رژیم و صف کشیدن مردم با علمهای سبز و نبردی که در ظرف جهل و پنج روز گذشته ارکان رژیم را به لرزه در آورده است می تواند به هر کس این شناخت را بدهد و منجمله به آقای رجوی گوشزد کند که در شرایط کنونی، که می تواند یک معبر باشد شرایط ایران شرایطی نیست که مانند مائو یا چه گوارا یا رهبران انقلابی به ایران وارد شد و خلاصه کلام اینکه اقای مسعود رجوی، در شرایط کنونی رهبر مجاهدین و شورا و بخشی از نیروهای بسیار یا اندک هوادار خود در داخل ایران است و اگر چه زحمات بسیار کشیده و رنجهای فراوان برده، رهبر مقاومت تمامی مردم ایران نیست و لاجرم باید کشتیبان را سیاستی دگر آید و بعنوان رهبر یک اپوزیسیون نیرومند هنوز صبور باشد .
گر آقای رجوی به این رسیده باشد ماجرای اشرف البته باز هم با مشکلات فراوان فیصله خواهد یافت اما اگر به این نرسیده باشد یا این واقعیت در ذهن او واقعیتی نادرست باشد دو راه بیشتر در پیش رو نیست:
یاآقای رجوی درست می گوید ومخالفان نظر او متوهمند و در سرفصلی نزدیک در اوجگیری انقلاب ،ملت ایران او را به عزت و سلامت استقبال خواهد کرد و ناباوران شرمنده و عذر خواه خواهند شد و یا آقای رجوی اشتباه می کند و مخالفان نظر او درس می اندیشند که در اینصورت متاسفانه می تواند در یک کشتار و سرکوب پیوسته و کشدار و یا ناگهانی دستهای کثیف جهانخوران و مرتجعان به خون رزمندگان اشرف و بخشی از شریف ترین و رزمنده ترین فرزندان ملت ایران رنگین شود. رزمندگانی که هیچ سودائی جز آزادی و عدالت برای مردم خود ندارند و بازهم عاشورائی دیگر رخ خواهد داد که البته این عاشورا مانند عاشورای امام حسین مورد داوری قرار نخواهد گرفت. امید اینکه ملایان و مرتجعان در عراق و ایران نتوانند به مقاصدشان برسند و امید اینکه مسعود و مریم رجوی بتوانندبعنوان فرماندهان شرایط درست را به روشنی ببینند که دیگران فرمانبرانند و رزمندگان اشرف به عنوان ذخایر مبارزاتی ملت ایران اینطور رذیلانه کشتار نشوند و امید اینکه تمام گروهها و شخصیتها و تمام ایرانیان بر حمایت خود از رزمندگان اشرف بیفزایند تا این رزمندگان مظلوم و رنجکشیده که سی سال است خون جگر می خورند اینچنین اماج رذالتها نگردند
اول اوت دو هزار و نه
اسماعیل وفا یغمایی